Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، July 1، 2008
امّا تو باور مکن!
ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم.
بین اتوبوس ها می دوم نمی خواهم آخرین اتوبوس را از دست بدهم. یک اتوبوس دارد راه می افتد دنبالش می دوم که سوار شوم می بینم نوشته مشهد. به نفس نفس افتاده ام که می بینم یک مرد سیاه پوست با یک سفیدپوست که سرتاسر دوبازویش پر از تاتوست به طرفم می آیند. این طرف و آن طرفم را با ترس و امید نگاه می کنم برای دکمه ی اضطراری که 911 را می گیرد ولی اطرافم چیزی پیدا نمی کنم. من عقب عقب می روم و آن ها هم با لبخند کریه کشنده ای به طرفم می آیند. کیفم را محکم با دو دستم می گیرم تمام انرژی ام را جمع می کنم و شروع می کنم به دویدن به طرفی که کمی نور است. صدای پاهایشان را پشت سرم می شنوم نمی دوند راه می روند ولی من هر چه می دوم صدای پایشان از من دور نمی شود. یادم می آید دوستی گفته بود همیشه یک 20 دلاری تو کیفت باشد که اگر گیر افتادی بدهی رهایت کنند. یادم می آید مثل همیشه جز کردیت کارت هایم و چند تا 25 سنتی چیز دیگری ندارم. دوستم گفته بود کردیت کارت به دردشان نمی خورد مست هم که باشند کافیست که گلوله را شلیک کنند توی مغزت یا قلبت. ولی اگر خیلی شانس بیاری و خیلی مست باشند شاید گلوله شان به خطا رود و دست و پایت را ناکار کنند. صدای پایشان نزدیک تر می شود و نفسم دارد نا امیدم می کند. حلقه ام را نگاه می کنم می چرخانمش الماس هایش را نبینند. نه نمی توانم حلقه ام را از دست بدهم. یادم می آید که توی کوله ام که این همه سنگینی می کند و توان دویدن را از من گرفته لپ تاپم هست، دوربین و جی پی اس. لپ تاپ را نمی توانم بدهم همه ی مقاله هایم، نوشته هایم، خاطره هایم، عکس هایم... هیچ وقت از هیچ چیز بک آپ نگرفتم. دوربین ... دوربین هدیه ی توست برای سالگرد ازدواجمان. 4 گیگابایت عکس وفیلم رویش است از بهترین لحظات مشترکمان از تولد معجزه ی زندگیمان و من مثل همیشه آن ها را روی لپ تاپ یا هیچ جای دیگرنریخته ام. فکر می کنم کاش به حافظه 256 مگابایتی بسنده کرده بودیم و آن دو حافظه ی دو گیگابایتی را که آن مغازه ی دم خانه مان بونوس می داد نمی گرفتیم آن وقت مجبور بودم عکس ها را از روی حافظه دانلود کنم. فکر می کنم جی پی اس را می توانم بدهم گرچه این دومین بار است که پولمان باد هوا می شود که آن بار دیگر دزد به ماشین زده بود و برده بودش.
به نور می رسم و چند تا آدم را می بینم که یکی از پشت کوله ام را می کشد. فکر می کنم بگذار ببرد و برود امّا یک چیزی درونم وا نمی دهد بر می گردم و کوله ام را از دست هایی که رویشان تاتوی اژدهایی سیاه دارد می کشم. زهر خندی می زند و هلم می دهد. توی دلم می گویم الان شلیک می کند اما یک لبخند ترسناکی می زند و کوله را از دست هایم می کشد نگاهی به من می کند و نگاهی به دوستش. دوستش نزدیک تر می شود قمه می کشد. ترس تمام وجودم را می لرزاند...
نمی دانم چه می شود که بک هو ترس جایش را به یک حس عجیب قدرتمندی می دهد. ترس و نفرت تبدیل به نیرویی می شود در بازوانم و پاهایم. این یکی با قمه اش به طرفم می آید و آن یکی پشتش را کرده است کوله را انداخته پشتش و سوت زنان دور می شود. نمی دانم این کیست... که من نیستم که پایش را بلند می کند در دست این یکی می کوبد و قمه اش را که می افتد در هوا می گیرد و جستی می زند و قمه را در دست آن یکی می کوبد و کوله را می رباید و می دود...
می دوم با سرعت زیاد ولی نمی دانم چرا همه چیز دیگر اسلو موشن شده است. هنوز این یکی نفهمیده قمه اش چه طور در دست آن یکی فرو رفته است. و آن یکی گیج دارد تلو می خورد و خونش در هوا آرام آرام پخش می شود. آن چند نفری هم که آن جا بی تفاوت ایستاده بودند دهان هایشان باز شده است و کم کم دارد بسته می شود مثل خواب وقتی آدم ها تلاش می کنند حرف بزنند ولی فقط صدای مبهمی در می آید. آن یکی کم کم دارد بر می گردد و من را به این یکی نشان می دهد. این یکی دارد می چرخد و قدم هایش در هواست و دارد به زمین می رسد.
یک اتوبوس را می بینم برای انقلاب که انگار راه افتاده ولی خوش بختانه مثل خیلی از اتوبوس های تهران درش خراب است و بسته نشده و چون همه چیز جز من در اسلو موشن است جستی می زنم و میله ی دم در را می گیرم و سوار می شوم. سکّه ها را که در دستگاه جلوی راننده می اندازم راننده که خانم سیاه پوستی است با یونیفرم نمی دانم وی تی ای یا ام وی ای (لباس آستین کوتاه آبی و شلوار سورمه ای) می گوید:" پشت خط زرد" و همه چیز به سرعت عادی برمی گردد. تشکّر می کنم و از صندلی جلو که برای پیر مردی که روی ویلچر نشسته جمع شده می گذرم و در صندلی بعدی می نشینم. می بینم این چراغی که قبل از هر ایستگاه روشن می شود و ایستگاه ها را اعلام می کند کار نمی کند. می گویم:" وقتی به دانشگاه تهران رسیدیم لطفاً خبرم کنید". می گوید": این اتوبوس ایستگاه دانشگاه تهران ندارد باید اتوبوس انقلاب را سوار می شدی" از جا می پرم:" پشت اتوبوس نوشته بود انقلاب" می گوید:" نه این اتوبوس توی خط 22 است حالا. به استنفورد می رود چراغ بالای اتوبوس که مسیرها را می نویسد خراب شده گیر کرده رو انقلاب. شرکت اتوبوسرانی هم که قربانش روم هیچ وقت بودجه ندارد. " وقتی قیافه ی رنگ پریده ام را می بیند می گوید:" نگران نباش فکر کنم دانشگاه تهران سر راه استنفورد است. ایستگاه ندارد اما من سر یونیورسیتی پارک وی استاپ می زنم تو بپر پایین." فکر می کنم یونیورسیتی پارک وی که تو بالتیمور بود. انگار فکرم را می خواند می گوید: " برای همین اسمش یونیورسیتی پارک وی است. یک سرش تو بالتیمور است دانشگاه جانز هاپکینز، یک سرش توی استنفورد است و یک سرش هم در انقلاب است که دانشگاه تهران است. تازه نمی دانی سرهای دیگرش به کدام دانشگاه ها می رسد." فکر می کنم مگر یک خیابان چند سر می تواند داشته باشد. می گوید: " آقای هاپکینز وقتی بهترین بیمارستان آمریکا را در بالتیمور زد فکرکرد چه خوب همه ی دانشکده های پزشکی و بیمارستان های خوب را با این خیابان به هم وصل کند." فکر می کنم آقای هاپکینز باید بیش از صدسال پیش مرده باشد.دانشگاه تهران فکر نکنم این قدر عمر داشته باشد. باید یک سری به ویکی پدیا بزنم. ولی یک حس خوبی بهم دست می دهد که خوب دانشگاه تهران هم یکی از بهترین هاست. یک نفس عمیقی می کشم و با احساس رضایت خوبی چشم هایم را روی هم می گذارم.
جیغ می کشم و از خواب می پرم. می بینم مسافرهای دیگر چپ چپ نگاهم می کنند. خودم را جمع می کنم. خواب آن دو مرد را دیدم با آن قمه. این بار چند نفر دیگر هم بودند تفنگ هم داشتند. کیفم را محکم در بغلم می گیرم و سعی می کنم هشیار باشم. به بغل دستی ام نگاه می کنم که دارد با حرص عجیبی بلیت های لاتاری را بررسی می کند و شماره های رویش را با سکّه می تراشد. مرد روی ویلچر خیلی نگاه مهربانی دارد شبیه جمشید مشایخی است. زیر چشمی پشت سریم را نگاه می کنم دخترجوانی است که موهای طلایی اش را حلقه حلقه کرده است و دارد رژش را تمدید می کند. فکر می کنم" نصف شبی!" بغل دستش پیرزنی نشسته است با موهای سفید و حلقه های طبیعی اش و با زنبیل خریدش خیره شده است به نقطه ای دور پشت پنجره. کمی می چرخم... ردیف بغلی خانم جوانی نشسته با چشمان عسلی و ابروان مشکی... چادرش را جمع می کند و نوزادش را که از تکان های اتوبوس از خواب پریده نوازش می کند. کنارش جوان زیبای قد بلندی است با چشمان سیاه و ابروان پیوسته مشکی که وقتی جدی است مانند دو خط شکسته می مانند ولی وقتی زن و نوزادش را نگاه می کند به خنده منحنی می شود و گونه هایش چال می افتند. مرد انگار با نگاهش نوزاد و مادر را نوازش می کند.
ردیف پشتی پسر جوانی است با عینک گرد شبیه هری پاتر و سخت مشغول خواندن کتاب کلفتی است که به نظر تکست بوک حقوقی می آید. هدفونش در گوشش است و آی پاد سفیدش دارد از توی کیفش می افتد. کنارش دختر اسپنیش کوچولوی تپل با مزه ای است با دو گیس بافته ی قهوه ای که روی شانه هایش افتاده است و هی آدامسش را می ترکاند. به نظر دخترِ خانمِ لاغر و رنگ پریده ای است که ردیف بغلی نشسته و یک بچه ی یک ساله در آغوشش است و دو تای دیگر روی صندلی بغلی که سعی می کند ساکتشان کند و یک دستش به کالسکه است که با تکان های اتوبوس از جا کنده نشود. چند ردیف خالی است و ردیف آخر خانمی است با روسری ترکمن و دامن پرچین گلدارش لپ هایش سرخ است انگار در آفتاب سوخته به پیرمرد در ویلچر، مهربان نگاه می کند. کنارش خانمی میانسال به نظر اروپایی با کت و دامن خاکستری و موهای لخت بلند که به خاکستری می زند نشسته که دارد انگار درآی فونش ایمیل چک می کند یا چه می دانم ایمیل می زند. کنارش پیرمردی است با نگاه روحانی، با ساعت جیبی و جلیقه ی مشکی با موهای سفید آشفته و سه تارش... و کنارش پسر بچه ای که دارد مدام گیم بازی می کند و آخری هم مرد جوانی با لباس سفید دکتری و عینکی با فریم طلایی و سامسونت مشکی اش و گوشی دکتری اش که از گردنش آویزان است. یک هو شروع می کند بلند بلند به آلمانی می گوید: " من تا نیم ساعت دیگر می رسم کمی مورفین بهش تزریق کن آرام بگیرد." می بینم گوشی بلوتوث توی گوشش است . فکر می کنم که این آدم ها... این اتوبوس به کجاها که نمی رود...
صدای بوق بلندی می آید مثل زنگ قطارها توی فیلم ها. راننده دوباره زنگ را می کشد و اتوبوس ترمز شدیدی می کند و کیفم پرت می شود روی زمین. راننده می گوید دانشگاه تهران بپر پایین. کیفم را برمی دارم نگاه می کنم هیچ جا را نمی شناسم می گویم:" کجا بروم؟" می گوید:" آن دوراهی را می بینی بپیج سمت راست دوقدم که بروی می رسی." پیاده می شوم هوا دارد روشن می شود. از سرما یا ترس، نمی دانم، می لرزم. یاد آن باری می افتم که راننده ی تاکسی وسط نیایش پیاده ام کرد سر خروجی میدان سرو یا کاج گفت:" دو قدم دیگر پونک است" و من که می دانستم دروغ می گوید ولی از ترس پیاده شدم و یکی دو ساعتی کنار اتوبان زیر سیل باران راه رفتم تا به خروجی پونک رسیدم و پاهایم که دیگر توان رفتن نداشت.
دیگر توان رفتن ندارم. وقتی به دانشگاه می رسم نزدیک سه بعد از ظهر است. فکر می کنم عارفه کلاسش ساعت 12 بوده حتماً حالا خانه است من چه جور خودم را به پاسداران برسانم. دانشکده شلوغ است و حتی یک چهره ی آشنا نیست. کشان کشان خودم را به تلفن عمومی توی راه پله ها می رسانم. گوشی را برمی دارم ته کیفم را می گردم هنوز یک 25 سنتی ته کیفم هست توی تلفن می اندازم می بینم نوشته برای تلفن محلی 10، یا 25 تومانی یا 50 سنتی... پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند با ناامیدی گوشی را می گذارم دست می کنم سکّه ام را بردارم که 25 تومانی می افتد. چشم هایم برق می زند. یعنی برقش را در بدنه ی فلزی کثیف تلفن می بینم. نمی دانم شماره ی کجا را می گیرم تهران؟ بالتیمور؟ استنفورد؟ اما تو بر می داری:" می گویی کجایی؟ نگرانت شدیم؟ چرا گوشیت را برنمی داری؟ همه دارند دنبالت می گردند؟ الو؟ خوبی؟" می بینم روی چوب سفید و خط خطی کنار تلفن هر کسی خطی نوشته، شعری، یا صورتکی کشیده، دستم را می کشم روی یکی از خط ها همه چیز جلوی چشم هایم سیاهی می رود خطش آشناست "الو؟ مریم؟ مریم جان؟ صدامو می شنوی؟" نوشته:" الو... حال همه ما خوب است... امّا تو باور مکن!" صدایت دور می شود فکر می کنم دیشب کنارم بودی توی اتوبوس وقتی که خندیدی و ابروانت منحنی شد. گونه هایت چال افتاد و من یک نوزادی در آغوشم بود... "الو؟ الو.." فکر می کنم کاش گوشیم را شارژ کرده بودم... می گویم:" حالم خوب است" می افتم... چند لحظه سیاهی... صدایم می کنی" مریم جان؟" از خواب می پرم...
شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"می خندی و گونه هایت چال می افتد...می خندم...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:19

لینک دائم به این نوشته
Monday، June 2، 2008
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
Monday، April 28، 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، July 1، 2008
امّا تو باور مکن!
ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم.
بین اتوبوس ها می دوم نمی خواهم آخرین اتوبوس را از دست بدهم. یک اتوبوس دارد راه می افتد دنبالش می دوم که سوار شوم می بینم نوشته مشهد. به نفس نفس افتاده ام که می بینم یک مرد سیاه پوست با یک سفیدپوست که سرتاسر دوبازویش پر از تاتوست به طرفم می آیند. این طرف و آن طرفم را با ترس و امید نگاه می کنم برای دکمه ی اضطراری که 911 را می گیرد ولی اطرافم چیزی پیدا نمی کنم. من عقب عقب می روم و آن ها هم با لبخند کریه کشنده ای به طرفم می آیند. کیفم را محکم با دو دستم می گیرم تمام انرژی ام را جمع می کنم و شروع می کنم به دویدن به طرفی که کمی نور است. صدای پاهایشان را پشت سرم می شنوم نمی دوند راه می روند ولی من هر چه می دوم صدای پایشان از من دور نمی شود. یادم می آید دوستی گفته بود همیشه یک 20 دلاری تو کیفت باشد که اگر گیر افتادی بدهی رهایت کنند. یادم می آید مثل همیشه جز کردیت کارت هایم و چند تا 25 سنتی چیز دیگری ندارم. دوستم گفته بود کردیت کارت به دردشان نمی خورد مست هم که باشند کافیست که گلوله را شلیک کنند توی مغزت یا قلبت. ولی اگر خیلی شانس بیاری و خیلی مست باشند شاید گلوله شان به خطا رود و دست و پایت را ناکار کنند. صدای پایشان نزدیک تر می شود و نفسم دارد نا امیدم می کند. حلقه ام را نگاه می کنم می چرخانمش الماس هایش را نبینند. نه نمی توانم حلقه ام را از دست بدهم. یادم می آید که توی کوله ام که این همه سنگینی می کند و توان دویدن را از من گرفته لپ تاپم هست، دوربین و جی پی اس. لپ تاپ را نمی توانم بدهم همه ی مقاله هایم، نوشته هایم، خاطره هایم، عکس هایم... هیچ وقت از هیچ چیز بک آپ نگرفتم. دوربین ... دوربین هدیه ی توست برای سالگرد ازدواجمان. 4 گیگابایت عکس وفیلم رویش است از بهترین لحظات مشترکمان از تولد معجزه ی زندگیمان و من مثل همیشه آن ها را روی لپ تاپ یا هیچ جای دیگرنریخته ام. فکر می کنم کاش به حافظه 256 مگابایتی بسنده کرده بودیم و آن دو حافظه ی دو گیگابایتی را که آن مغازه ی دم خانه مان بونوس می داد نمی گرفتیم آن وقت مجبور بودم عکس ها را از روی حافظه دانلود کنم. فکر می کنم جی پی اس را می توانم بدهم گرچه این دومین بار است که پولمان باد هوا می شود که آن بار دیگر دزد به ماشین زده بود و برده بودش.
به نور می رسم و چند تا آدم را می بینم که یکی از پشت کوله ام را می کشد. فکر می کنم بگذار ببرد و برود امّا یک چیزی درونم وا نمی دهد بر می گردم و کوله ام را از دست هایی که رویشان تاتوی اژدهایی سیاه دارد می کشم. زهر خندی می زند و هلم می دهد. توی دلم می گویم الان شلیک می کند اما یک لبخند ترسناکی می زند و کوله را از دست هایم می کشد نگاهی به من می کند و نگاهی به دوستش. دوستش نزدیک تر می شود قمه می کشد. ترس تمام وجودم را می لرزاند...
نمی دانم چه می شود که بک هو ترس جایش را به یک حس عجیب قدرتمندی می دهد. ترس و نفرت تبدیل به نیرویی می شود در بازوانم و پاهایم. این یکی با قمه اش به طرفم می آید و آن یکی پشتش را کرده است کوله را انداخته پشتش و سوت زنان دور می شود. نمی دانم این کیست... که من نیستم که پایش را بلند می کند در دست این یکی می کوبد و قمه اش را که می افتد در هوا می گیرد و جستی می زند و قمه را در دست آن یکی می کوبد و کوله را می رباید و می دود...
می دوم با سرعت زیاد ولی نمی دانم چرا همه چیز دیگر اسلو موشن شده است. هنوز این یکی نفهمیده قمه اش چه طور در دست آن یکی فرو رفته است. و آن یکی گیج دارد تلو می خورد و خونش در هوا آرام آرام پخش می شود. آن چند نفری هم که آن جا بی تفاوت ایستاده بودند دهان هایشان باز شده است و کم کم دارد بسته می شود مثل خواب وقتی آدم ها تلاش می کنند حرف بزنند ولی فقط صدای مبهمی در می آید. آن یکی کم کم دارد بر می گردد و من را به این یکی نشان می دهد. این یکی دارد می چرخد و قدم هایش در هواست و دارد به زمین می رسد.
یک اتوبوس را می بینم برای انقلاب که انگار راه افتاده ولی خوش بختانه مثل خیلی از اتوبوس های تهران درش خراب است و بسته نشده و چون همه چیز جز من در اسلو موشن است جستی می زنم و میله ی دم در را می گیرم و سوار می شوم. سکّه ها را که در دستگاه جلوی راننده می اندازم راننده که خانم سیاه پوستی است با یونیفرم نمی دانم وی تی ای یا ام وی ای (لباس آستین کوتاه آبی و شلوار سورمه ای) می گوید:" پشت خط زرد" و همه چیز به سرعت عادی برمی گردد. تشکّر می کنم و از صندلی جلو که برای پیر مردی که روی ویلچر نشسته جمع شده می گذرم و در صندلی بعدی می نشینم. می بینم این چراغی که قبل از هر ایستگاه روشن می شود و ایستگاه ها را اعلام می کند کار نمی کند. می گویم:" وقتی به دانشگاه تهران رسیدیم لطفاً خبرم کنید". می گوید": این اتوبوس ایستگاه دانشگاه تهران ندارد باید اتوبوس انقلاب را سوار می شدی" از جا می پرم:" پشت اتوبوس نوشته بود انقلاب" می گوید:" نه این اتوبوس توی خط 22 است حالا. به استنفورد می رود چراغ بالای اتوبوس که مسیرها را می نویسد خراب شده گیر کرده رو انقلاب. شرکت اتوبوسرانی هم که قربانش روم هیچ وقت بودجه ندارد. " وقتی قیافه ی رنگ پریده ام را می بیند می گوید:" نگران نباش فکر کنم دانشگاه تهران سر راه استنفورد است. ایستگاه ندارد اما من سر یونیورسیتی پارک وی استاپ می زنم تو بپر پایین." فکر می کنم یونیورسیتی پارک وی که تو بالتیمور بود. انگار فکرم را می خواند می گوید: " برای همین اسمش یونیورسیتی پارک وی است. یک سرش تو بالتیمور است دانشگاه جانز هاپکینز، یک سرش توی استنفورد است و یک سرش هم در انقلاب است که دانشگاه تهران است. تازه نمی دانی سرهای دیگرش به کدام دانشگاه ها می رسد." فکر می کنم مگر یک خیابان چند سر می تواند داشته باشد. می گوید: " آقای هاپکینز وقتی بهترین بیمارستان آمریکا را در بالتیمور زد فکرکرد چه خوب همه ی دانشکده های پزشکی و بیمارستان های خوب را با این خیابان به هم وصل کند." فکر می کنم آقای هاپکینز باید بیش از صدسال پیش مرده باشد.دانشگاه تهران فکر نکنم این قدر عمر داشته باشد. باید یک سری به ویکی پدیا بزنم. ولی یک حس خوبی بهم دست می دهد که خوب دانشگاه تهران هم یکی از بهترین هاست. یک نفس عمیقی می کشم و با احساس رضایت خوبی چشم هایم را روی هم می گذارم.
جیغ می کشم و از خواب می پرم. می بینم مسافرهای دیگر چپ چپ نگاهم می کنند. خودم را جمع می کنم. خواب آن دو مرد را دیدم با آن قمه. این بار چند نفر دیگر هم بودند تفنگ هم داشتند. کیفم را محکم در بغلم می گیرم و سعی می کنم هشیار باشم. به بغل دستی ام نگاه می کنم که دارد با حرص عجیبی بلیت های لاتاری را بررسی می کند و شماره های رویش را با سکّه می تراشد. مرد روی ویلچر خیلی نگاه مهربانی دارد شبیه جمشید مشایخی است. زیر چشمی پشت سریم را نگاه می کنم دخترجوانی است که موهای طلایی اش را حلقه حلقه کرده است و دارد رژش را تمدید می کند. فکر می کنم" نصف شبی!" بغل دستش پیرزنی نشسته است با موهای سفید و حلقه های طبیعی اش و با زنبیل خریدش خیره شده است به نقطه ای دور پشت پنجره. کمی می چرخم... ردیف بغلی خانم جوانی نشسته با چشمان عسلی و ابروان مشکی... چادرش را جمع می کند و نوزادش را که از تکان های اتوبوس از خواب پریده نوازش می کند. کنارش جوان زیبای قد بلندی است با چشمان سیاه و ابروان پیوسته مشکی که وقتی جدی است مانند دو خط شکسته می مانند ولی وقتی زن و نوزادش را نگاه می کند به خنده منحنی می شود و گونه هایش چال می افتند. مرد انگار با نگاهش نوزاد و مادر را نوازش می کند.
ردیف پشتی پسر جوانی است با عینک گرد شبیه هری پاتر و سخت مشغول خواندن کتاب کلفتی است که به نظر تکست بوک حقوقی می آید. هدفونش در گوشش است و آی پاد سفیدش دارد از توی کیفش می افتد. کنارش دختر اسپنیش کوچولوی تپل با مزه ای است با دو گیس بافته ی قهوه ای که روی شانه هایش افتاده است و هی آدامسش را می ترکاند. به نظر دخترِ خانمِ لاغر و رنگ پریده ای است که ردیف بغلی نشسته و یک بچه ی یک ساله در آغوشش است و دو تای دیگر روی صندلی بغلی که سعی می کند ساکتشان کند و یک دستش به کالسکه است که با تکان های اتوبوس از جا کنده نشود. چند ردیف خالی است و ردیف آخر خانمی است با روسری ترکمن و دامن پرچین گلدارش لپ هایش سرخ است انگار در آفتاب سوخته به پیرمرد در ویلچر، مهربان نگاه می کند. کنارش خانمی میانسال به نظر اروپایی با کت و دامن خاکستری و موهای لخت بلند که به خاکستری می زند نشسته که دارد انگار درآی فونش ایمیل چک می کند یا چه می دانم ایمیل می زند. کنارش پیرمردی است با نگاه روحانی، با ساعت جیبی و جلیقه ی مشکی با موهای سفید آشفته و سه تارش... و کنارش پسر بچه ای که دارد مدام گیم بازی می کند و آخری هم مرد جوانی با لباس سفید دکتری و عینکی با فریم طلایی و سامسونت مشکی اش و گوشی دکتری اش که از گردنش آویزان است. یک هو شروع می کند بلند بلند به آلمانی می گوید: " من تا نیم ساعت دیگر می رسم کمی مورفین بهش تزریق کن آرام بگیرد." می بینم گوشی بلوتوث توی گوشش است . فکر می کنم که این آدم ها... این اتوبوس به کجاها که نمی رود...
صدای بوق بلندی می آید مثل زنگ قطارها توی فیلم ها. راننده دوباره زنگ را می کشد و اتوبوس ترمز شدیدی می کند و کیفم پرت می شود روی زمین. راننده می گوید دانشگاه تهران بپر پایین. کیفم را برمی دارم نگاه می کنم هیچ جا را نمی شناسم می گویم:" کجا بروم؟" می گوید:" آن دوراهی را می بینی بپیج سمت راست دوقدم که بروی می رسی." پیاده می شوم هوا دارد روشن می شود. از سرما یا ترس، نمی دانم، می لرزم. یاد آن باری می افتم که راننده ی تاکسی وسط نیایش پیاده ام کرد سر خروجی میدان سرو یا کاج گفت:" دو قدم دیگر پونک است" و من که می دانستم دروغ می گوید ولی از ترس پیاده شدم و یکی دو ساعتی کنار اتوبان زیر سیل باران راه رفتم تا به خروجی پونک رسیدم و پاهایم که دیگر توان رفتن نداشت.
دیگر توان رفتن ندارم. وقتی به دانشگاه می رسم نزدیک سه بعد از ظهر است. فکر می کنم عارفه کلاسش ساعت 12 بوده حتماً حالا خانه است من چه جور خودم را به پاسداران برسانم. دانشکده شلوغ است و حتی یک چهره ی آشنا نیست. کشان کشان خودم را به تلفن عمومی توی راه پله ها می رسانم. گوشی را برمی دارم ته کیفم را می گردم هنوز یک 25 سنتی ته کیفم هست توی تلفن می اندازم می بینم نوشته برای تلفن محلی 10، یا 25 تومانی یا 50 سنتی... پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند با ناامیدی گوشی را می گذارم دست می کنم سکّه ام را بردارم که 25 تومانی می افتد. چشم هایم برق می زند. یعنی برقش را در بدنه ی فلزی کثیف تلفن می بینم. نمی دانم شماره ی کجا را می گیرم تهران؟ بالتیمور؟ استنفورد؟ اما تو بر می داری:" می گویی کجایی؟ نگرانت شدیم؟ چرا گوشیت را برنمی داری؟ همه دارند دنبالت می گردند؟ الو؟ خوبی؟" می بینم روی چوب سفید و خط خطی کنار تلفن هر کسی خطی نوشته، شعری، یا صورتکی کشیده، دستم را می کشم روی یکی از خط ها همه چیز جلوی چشم هایم سیاهی می رود خطش آشناست "الو؟ مریم؟ مریم جان؟ صدامو می شنوی؟" نوشته:" الو... حال همه ما خوب است... امّا تو باور مکن!" صدایت دور می شود فکر می کنم دیشب کنارم بودی توی اتوبوس وقتی که خندیدی و ابروانت منحنی شد. گونه هایت چال افتاد و من یک نوزادی در آغوشم بود... "الو؟ الو.." فکر می کنم کاش گوشیم را شارژ کرده بودم... می گویم:" حالم خوب است" می افتم... چند لحظه سیاهی... صدایم می کنی" مریم جان؟" از خواب می پرم...
شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"می خندی و گونه هایت چال می افتد...می خندم...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:19

لینک دائم به این نوشته
Monday، June 2، 2008
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
Monday، April 28، 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، July 1، 2008
امّا تو باور مکن!
ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم.
بین اتوبوس ها می دوم نمی خواهم آخرین اتوبوس را از دست بدهم. یک اتوبوس دارد راه می افتد دنبالش می دوم که سوار شوم می بینم نوشته مشهد. به نفس نفس افتاده ام که می بینم یک مرد سیاه پوست با یک سفیدپوست که سرتاسر دوبازویش پر از تاتوست به طرفم می آیند. این طرف و آن طرفم را با ترس و امید نگاه می کنم برای دکمه ی اضطراری که 911 را می گیرد ولی اطرافم چیزی پیدا نمی کنم. من عقب عقب می روم و آن ها هم با لبخند کریه کشنده ای به طرفم می آیند. کیفم را محکم با دو دستم می گیرم تمام انرژی ام را جمع می کنم و شروع می کنم به دویدن به طرفی که کمی نور است. صدای پاهایشان را پشت سرم می شنوم نمی دوند راه می روند ولی من هر چه می دوم صدای پایشان از من دور نمی شود. یادم می آید دوستی گفته بود همیشه یک 20 دلاری تو کیفت باشد که اگر گیر افتادی بدهی رهایت کنند. یادم می آید مثل همیشه جز کردیت کارت هایم و چند تا 25 سنتی چیز دیگری ندارم. دوستم گفته بود کردیت کارت به دردشان نمی خورد مست هم که باشند کافیست که گلوله را شلیک کنند توی مغزت یا قلبت. ولی اگر خیلی شانس بیاری و خیلی مست باشند شاید گلوله شان به خطا رود و دست و پایت را ناکار کنند. صدای پایشان نزدیک تر می شود و نفسم دارد نا امیدم می کند. حلقه ام را نگاه می کنم می چرخانمش الماس هایش را نبینند. نه نمی توانم حلقه ام را از دست بدهم. یادم می آید که توی کوله ام که این همه سنگینی می کند و توان دویدن را از من گرفته لپ تاپم هست، دوربین و جی پی اس. لپ تاپ را نمی توانم بدهم همه ی مقاله هایم، نوشته هایم، خاطره هایم، عکس هایم... هیچ وقت از هیچ چیز بک آپ نگرفتم. دوربین ... دوربین هدیه ی توست برای سالگرد ازدواجمان. 4 گیگابایت عکس وفیلم رویش است از بهترین لحظات مشترکمان از تولد معجزه ی زندگیمان و من مثل همیشه آن ها را روی لپ تاپ یا هیچ جای دیگرنریخته ام. فکر می کنم کاش به حافظه 256 مگابایتی بسنده کرده بودیم و آن دو حافظه ی دو گیگابایتی را که آن مغازه ی دم خانه مان بونوس می داد نمی گرفتیم آن وقت مجبور بودم عکس ها را از روی حافظه دانلود کنم. فکر می کنم جی پی اس را می توانم بدهم گرچه این دومین بار است که پولمان باد هوا می شود که آن بار دیگر دزد به ماشین زده بود و برده بودش.
به نور می رسم و چند تا آدم را می بینم که یکی از پشت کوله ام را می کشد. فکر می کنم بگذار ببرد و برود امّا یک چیزی درونم وا نمی دهد بر می گردم و کوله ام را از دست هایی که رویشان تاتوی اژدهایی سیاه دارد می کشم. زهر خندی می زند و هلم می دهد. توی دلم می گویم الان شلیک می کند اما یک لبخند ترسناکی می زند و کوله را از دست هایم می کشد نگاهی به من می کند و نگاهی به دوستش. دوستش نزدیک تر می شود قمه می کشد. ترس تمام وجودم را می لرزاند...
نمی دانم چه می شود که بک هو ترس جایش را به یک حس عجیب قدرتمندی می دهد. ترس و نفرت تبدیل به نیرویی می شود در بازوانم و پاهایم. این یکی با قمه اش به طرفم می آید و آن یکی پشتش را کرده است کوله را انداخته پشتش و سوت زنان دور می شود. نمی دانم این کیست... که من نیستم که پایش را بلند می کند در دست این یکی می کوبد و قمه اش را که می افتد در هوا می گیرد و جستی می زند و قمه را در دست آن یکی می کوبد و کوله را می رباید و می دود...
می دوم با سرعت زیاد ولی نمی دانم چرا همه چیز دیگر اسلو موشن شده است. هنوز این یکی نفهمیده قمه اش چه طور در دست آن یکی فرو رفته است. و آن یکی گیج دارد تلو می خورد و خونش در هوا آرام آرام پخش می شود. آن چند نفری هم که آن جا بی تفاوت ایستاده بودند دهان هایشان باز شده است و کم کم دارد بسته می شود مثل خواب وقتی آدم ها تلاش می کنند حرف بزنند ولی فقط صدای مبهمی در می آید. آن یکی کم کم دارد بر می گردد و من را به این یکی نشان می دهد. این یکی دارد می چرخد و قدم هایش در هواست و دارد به زمین می رسد.
یک اتوبوس را می بینم برای انقلاب که انگار راه افتاده ولی خوش بختانه مثل خیلی از اتوبوس های تهران درش خراب است و بسته نشده و چون همه چیز جز من در اسلو موشن است جستی می زنم و میله ی دم در را می گیرم و سوار می شوم. سکّه ها را که در دستگاه جلوی راننده می اندازم راننده که خانم سیاه پوستی است با یونیفرم نمی دانم وی تی ای یا ام وی ای (لباس آستین کوتاه آبی و شلوار سورمه ای) می گوید:" پشت خط زرد" و همه چیز به سرعت عادی برمی گردد. تشکّر می کنم و از صندلی جلو که برای پیر مردی که روی ویلچر نشسته جمع شده می گذرم و در صندلی بعدی می نشینم. می بینم این چراغی که قبل از هر ایستگاه روشن می شود و ایستگاه ها را اعلام می کند کار نمی کند. می گویم:" وقتی به دانشگاه تهران رسیدیم لطفاً خبرم کنید". می گوید": این اتوبوس ایستگاه دانشگاه تهران ندارد باید اتوبوس انقلاب را سوار می شدی" از جا می پرم:" پشت اتوبوس نوشته بود انقلاب" می گوید:" نه این اتوبوس توی خط 22 است حالا. به استنفورد می رود چراغ بالای اتوبوس که مسیرها را می نویسد خراب شده گیر کرده رو انقلاب. شرکت اتوبوسرانی هم که قربانش روم هیچ وقت بودجه ندارد. " وقتی قیافه ی رنگ پریده ام را می بیند می گوید:" نگران نباش فکر کنم دانشگاه تهران سر راه استنفورد است. ایستگاه ندارد اما من سر یونیورسیتی پارک وی استاپ می زنم تو بپر پایین." فکر می کنم یونیورسیتی پارک وی که تو بالتیمور بود. انگار فکرم را می خواند می گوید: " برای همین اسمش یونیورسیتی پارک وی است. یک سرش تو بالتیمور است دانشگاه جانز هاپکینز، یک سرش توی استنفورد است و یک سرش هم در انقلاب است که دانشگاه تهران است. تازه نمی دانی سرهای دیگرش به کدام دانشگاه ها می رسد." فکر می کنم مگر یک خیابان چند سر می تواند داشته باشد. می گوید: " آقای هاپکینز وقتی بهترین بیمارستان آمریکا را در بالتیمور زد فکرکرد چه خوب همه ی دانشکده های پزشکی و بیمارستان های خوب را با این خیابان به هم وصل کند." فکر می کنم آقای هاپکینز باید بیش از صدسال پیش مرده باشد.دانشگاه تهران فکر نکنم این قدر عمر داشته باشد. باید یک سری به ویکی پدیا بزنم. ولی یک حس خوبی بهم دست می دهد که خوب دانشگاه تهران هم یکی از بهترین هاست. یک نفس عمیقی می کشم و با احساس رضایت خوبی چشم هایم را روی هم می گذارم.
جیغ می کشم و از خواب می پرم. می بینم مسافرهای دیگر چپ چپ نگاهم می کنند. خودم را جمع می کنم. خواب آن دو مرد را دیدم با آن قمه. این بار چند نفر دیگر هم بودند تفنگ هم داشتند. کیفم را محکم در بغلم می گیرم و سعی می کنم هشیار باشم. به بغل دستی ام نگاه می کنم که دارد با حرص عجیبی بلیت های لاتاری را بررسی می کند و شماره های رویش را با سکّه می تراشد. مرد روی ویلچر خیلی نگاه مهربانی دارد شبیه جمشید مشایخی است. زیر چشمی پشت سریم را نگاه می کنم دخترجوانی است که موهای طلایی اش را حلقه حلقه کرده است و دارد رژش را تمدید می کند. فکر می کنم" نصف شبی!" بغل دستش پیرزنی نشسته است با موهای سفید و حلقه های طبیعی اش و با زنبیل خریدش خیره شده است به نقطه ای دور پشت پنجره. کمی می چرخم... ردیف بغلی خانم جوانی نشسته با چشمان عسلی و ابروان مشکی... چادرش را جمع می کند و نوزادش را که از تکان های اتوبوس از خواب پریده نوازش می کند. کنارش جوان زیبای قد بلندی است با چشمان سیاه و ابروان پیوسته مشکی که وقتی جدی است مانند دو خط شکسته می مانند ولی وقتی زن و نوزادش را نگاه می کند به خنده منحنی می شود و گونه هایش چال می افتند. مرد انگار با نگاهش نوزاد و مادر را نوازش می کند.
ردیف پشتی پسر جوانی است با عینک گرد شبیه هری پاتر و سخت مشغول خواندن کتاب کلفتی است که به نظر تکست بوک حقوقی می آید. هدفونش در گوشش است و آی پاد سفیدش دارد از توی کیفش می افتد. کنارش دختر اسپنیش کوچولوی تپل با مزه ای است با دو گیس بافته ی قهوه ای که روی شانه هایش افتاده است و هی آدامسش را می ترکاند. به نظر دخترِ خانمِ لاغر و رنگ پریده ای است که ردیف بغلی نشسته و یک بچه ی یک ساله در آغوشش است و دو تای دیگر روی صندلی بغلی که سعی می کند ساکتشان کند و یک دستش به کالسکه است که با تکان های اتوبوس از جا کنده نشود. چند ردیف خالی است و ردیف آخر خانمی است با روسری ترکمن و دامن پرچین گلدارش لپ هایش سرخ است انگار در آفتاب سوخته به پیرمرد در ویلچر، مهربان نگاه می کند. کنارش خانمی میانسال به نظر اروپایی با کت و دامن خاکستری و موهای لخت بلند که به خاکستری می زند نشسته که دارد انگار درآی فونش ایمیل چک می کند یا چه می دانم ایمیل می زند. کنارش پیرمردی است با نگاه روحانی، با ساعت جیبی و جلیقه ی مشکی با موهای سفید آشفته و سه تارش... و کنارش پسر بچه ای که دارد مدام گیم بازی می کند و آخری هم مرد جوانی با لباس سفید دکتری و عینکی با فریم طلایی و سامسونت مشکی اش و گوشی دکتری اش که از گردنش آویزان است. یک هو شروع می کند بلند بلند به آلمانی می گوید: " من تا نیم ساعت دیگر می رسم کمی مورفین بهش تزریق کن آرام بگیرد." می بینم گوشی بلوتوث توی گوشش است . فکر می کنم که این آدم ها... این اتوبوس به کجاها که نمی رود...
صدای بوق بلندی می آید مثل زنگ قطارها توی فیلم ها. راننده دوباره زنگ را می کشد و اتوبوس ترمز شدیدی می کند و کیفم پرت می شود روی زمین. راننده می گوید دانشگاه تهران بپر پایین. کیفم را برمی دارم نگاه می کنم هیچ جا را نمی شناسم می گویم:" کجا بروم؟" می گوید:" آن دوراهی را می بینی بپیج سمت راست دوقدم که بروی می رسی." پیاده می شوم هوا دارد روشن می شود. از سرما یا ترس، نمی دانم، می لرزم. یاد آن باری می افتم که راننده ی تاکسی وسط نیایش پیاده ام کرد سر خروجی میدان سرو یا کاج گفت:" دو قدم دیگر پونک است" و من که می دانستم دروغ می گوید ولی از ترس پیاده شدم و یکی دو ساعتی کنار اتوبان زیر سیل باران راه رفتم تا به خروجی پونک رسیدم و پاهایم که دیگر توان رفتن نداشت.
دیگر توان رفتن ندارم. وقتی به دانشگاه می رسم نزدیک سه بعد از ظهر است. فکر می کنم عارفه کلاسش ساعت 12 بوده حتماً حالا خانه است من چه جور خودم را به پاسداران برسانم. دانشکده شلوغ است و حتی یک چهره ی آشنا نیست. کشان کشان خودم را به تلفن عمومی توی راه پله ها می رسانم. گوشی را برمی دارم ته کیفم را می گردم هنوز یک 25 سنتی ته کیفم هست توی تلفن می اندازم می بینم نوشته برای تلفن محلی 10، یا 25 تومانی یا 50 سنتی... پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند با ناامیدی گوشی را می گذارم دست می کنم سکّه ام را بردارم که 25 تومانی می افتد. چشم هایم برق می زند. یعنی برقش را در بدنه ی فلزی کثیف تلفن می بینم. نمی دانم شماره ی کجا را می گیرم تهران؟ بالتیمور؟ استنفورد؟ اما تو بر می داری:" می گویی کجایی؟ نگرانت شدیم؟ چرا گوشیت را برنمی داری؟ همه دارند دنبالت می گردند؟ الو؟ خوبی؟" می بینم روی چوب سفید و خط خطی کنار تلفن هر کسی خطی نوشته، شعری، یا صورتکی کشیده، دستم را می کشم روی یکی از خط ها همه چیز جلوی چشم هایم سیاهی می رود خطش آشناست "الو؟ مریم؟ مریم جان؟ صدامو می شنوی؟" نوشته:" الو... حال همه ما خوب است... امّا تو باور مکن!" صدایت دور می شود فکر می کنم دیشب کنارم بودی توی اتوبوس وقتی که خندیدی و ابروانت منحنی شد. گونه هایت چال افتاد و من یک نوزادی در آغوشم بود... "الو؟ الو.." فکر می کنم کاش گوشیم را شارژ کرده بودم... می گویم:" حالم خوب است" می افتم... چند لحظه سیاهی... صدایم می کنی" مریم جان؟" از خواب می پرم...
شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"می خندی و گونه هایت چال می افتد...می خندم...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:19

لینک دائم به این نوشته
Monday، June 2، 2008
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
Monday، April 28، 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
امّا تو باور مکن!
ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم.
بین اتوبوس ها می دوم نمی خواهم آخرین اتوبوس را از دست بدهم. یک اتوبوس دارد راه می افتد دنبالش می دوم که سوار شوم می بینم نوشته مشهد. به نفس نفس افتاده ام که می بینم یک مرد سیاه پوست با یک سفیدپوست که سرتاسر دوبازویش پر از تاتوست به طرفم می آیند. این طرف و آن طرفم را با ترس و امید نگاه می کنم برای دکمه ی اضطراری که 911 را می گیرد ولی اطرافم چیزی پیدا نمی کنم. من عقب عقب می روم و آن ها هم با لبخند کریه کشنده ای به طرفم می آیند. کیفم را محکم با دو دستم می گیرم تمام انرژی ام را جمع می کنم و شروع می کنم به دویدن به طرفی که کمی نور است. صدای پاهایشان را پشت سرم می شنوم نمی دوند راه می روند ولی من هر چه می دوم صدای پایشان از من دور نمی شود. یادم می آید دوستی گفته بود همیشه یک 20 دلاری تو کیفت باشد که اگر گیر افتادی بدهی رهایت کنند. یادم می آید مثل همیشه جز کردیت کارت هایم و چند تا 25 سنتی چیز دیگری ندارم. دوستم گفته بود کردیت کارت به دردشان نمی خورد مست هم که باشند کافیست که گلوله را شلیک کنند توی مغزت یا قلبت. ولی اگر خیلی شانس بیاری و خیلی مست باشند شاید گلوله شان به خطا رود و دست و پایت را ناکار کنند. صدای پایشان نزدیک تر می شود و نفسم دارد نا امیدم می کند. حلقه ام را نگاه می کنم می چرخانمش الماس هایش را نبینند. نه نمی توانم حلقه ام را از دست بدهم. یادم می آید که توی کوله ام که این همه سنگینی می کند و توان دویدن را از من گرفته لپ تاپم هست، دوربین و جی پی اس. لپ تاپ را نمی توانم بدهم همه ی مقاله هایم، نوشته هایم، خاطره هایم، عکس هایم... هیچ وقت از هیچ چیز بک آپ نگرفتم. دوربین ... دوربین هدیه ی توست برای سالگرد ازدواجمان. 4 گیگابایت عکس وفیلم رویش است از بهترین لحظات مشترکمان از تولد معجزه ی زندگیمان و من مثل همیشه آن ها را روی لپ تاپ یا هیچ جای دیگرنریخته ام. فکر می کنم کاش به حافظه 256 مگابایتی بسنده کرده بودیم و آن دو حافظه ی دو گیگابایتی را که آن مغازه ی دم خانه مان بونوس می داد نمی گرفتیم آن وقت مجبور بودم عکس ها را از روی حافظه دانلود کنم. فکر می کنم جی پی اس را می توانم بدهم گرچه این دومین بار است که پولمان باد هوا می شود که آن بار دیگر دزد به ماشین زده بود و برده بودش.
به نور می رسم و چند تا آدم را می بینم که یکی از پشت کوله ام را می کشد. فکر می کنم بگذار ببرد و برود امّا یک چیزی درونم وا نمی دهد بر می گردم و کوله ام را از دست هایی که رویشان تاتوی اژدهایی سیاه دارد می کشم. زهر خندی می زند و هلم می دهد. توی دلم می گویم الان شلیک می کند اما یک لبخند ترسناکی می زند و کوله را از دست هایم می کشد نگاهی به من می کند و نگاهی به دوستش. دوستش نزدیک تر می شود قمه می کشد. ترس تمام وجودم را می لرزاند...
نمی دانم چه می شود که بک هو ترس جایش را به یک حس عجیب قدرتمندی می دهد. ترس و نفرت تبدیل به نیرویی می شود در بازوانم و پاهایم. این یکی با قمه اش به طرفم می آید و آن یکی پشتش را کرده است کوله را انداخته پشتش و سوت زنان دور می شود. نمی دانم این کیست... که من نیستم که پایش را بلند می کند در دست این یکی می کوبد و قمه اش را که می افتد در هوا می گیرد و جستی می زند و قمه را در دست آن یکی می کوبد و کوله را می رباید و می دود...
می دوم با سرعت زیاد ولی نمی دانم چرا همه چیز دیگر اسلو موشن شده است. هنوز این یکی نفهمیده قمه اش چه طور در دست آن یکی فرو رفته است. و آن یکی گیج دارد تلو می خورد و خونش در هوا آرام آرام پخش می شود. آن چند نفری هم که آن جا بی تفاوت ایستاده بودند دهان هایشان باز شده است و کم کم دارد بسته می شود مثل خواب وقتی آدم ها تلاش می کنند حرف بزنند ولی فقط صدای مبهمی در می آید. آن یکی کم کم دارد بر می گردد و من را به این یکی نشان می دهد. این یکی دارد می چرخد و قدم هایش در هواست و دارد به زمین می رسد.
یک اتوبوس را می بینم برای انقلاب که انگار راه افتاده ولی خوش بختانه مثل خیلی از اتوبوس های تهران درش خراب است و بسته نشده و چون همه چیز جز من در اسلو موشن است جستی می زنم و میله ی دم در را می گیرم و سوار می شوم. سکّه ها را که در دستگاه جلوی راننده می اندازم راننده که خانم سیاه پوستی است با یونیفرم نمی دانم وی تی ای یا ام وی ای (لباس آستین کوتاه آبی و شلوار سورمه ای) می گوید:" پشت خط زرد" و همه چیز به سرعت عادی برمی گردد. تشکّر می کنم و از صندلی جلو که برای پیر مردی که روی ویلچر نشسته جمع شده می گذرم و در صندلی بعدی می نشینم. می بینم این چراغی که قبل از هر ایستگاه روشن می شود و ایستگاه ها را اعلام می کند کار نمی کند. می گویم:" وقتی به دانشگاه تهران رسیدیم لطفاً خبرم کنید". می گوید": این اتوبوس ایستگاه دانشگاه تهران ندارد باید اتوبوس انقلاب را سوار می شدی" از جا می پرم:" پشت اتوبوس نوشته بود انقلاب" می گوید:" نه این اتوبوس توی خط 22 است حالا. به استنفورد می رود چراغ بالای اتوبوس که مسیرها را می نویسد خراب شده گیر کرده رو انقلاب. شرکت اتوبوسرانی هم که قربانش روم هیچ وقت بودجه ندارد. " وقتی قیافه ی رنگ پریده ام را می بیند می گوید:" نگران نباش فکر کنم دانشگاه تهران سر راه استنفورد است. ایستگاه ندارد اما من سر یونیورسیتی پارک وی استاپ می زنم تو بپر پایین." فکر می کنم یونیورسیتی پارک وی که تو بالتیمور بود. انگار فکرم را می خواند می گوید: " برای همین اسمش یونیورسیتی پارک وی است. یک سرش تو بالتیمور است دانشگاه جانز هاپکینز، یک سرش توی استنفورد است و یک سرش هم در انقلاب است که دانشگاه تهران است. تازه نمی دانی سرهای دیگرش به کدام دانشگاه ها می رسد." فکر می کنم مگر یک خیابان چند سر می تواند داشته باشد. می گوید: " آقای هاپکینز وقتی بهترین بیمارستان آمریکا را در بالتیمور زد فکرکرد چه خوب همه ی دانشکده های پزشکی و بیمارستان های خوب را با این خیابان به هم وصل کند." فکر می کنم آقای هاپکینز باید بیش از صدسال پیش مرده باشد.دانشگاه تهران فکر نکنم این قدر عمر داشته باشد. باید یک سری به ویکی پدیا بزنم. ولی یک حس خوبی بهم دست می دهد که خوب دانشگاه تهران هم یکی از بهترین هاست. یک نفس عمیقی می کشم و با احساس رضایت خوبی چشم هایم را روی هم می گذارم.
جیغ می کشم و از خواب می پرم. می بینم مسافرهای دیگر چپ چپ نگاهم می کنند. خودم را جمع می کنم. خواب آن دو مرد را دیدم با آن قمه. این بار چند نفر دیگر هم بودند تفنگ هم داشتند. کیفم را محکم در بغلم می گیرم و سعی می کنم هشیار باشم. به بغل دستی ام نگاه می کنم که دارد با حرص عجیبی بلیت های لاتاری را بررسی می کند و شماره های رویش را با سکّه می تراشد. مرد روی ویلچر خیلی نگاه مهربانی دارد شبیه جمشید مشایخی است. زیر چشمی پشت سریم را نگاه می کنم دخترجوانی است که موهای طلایی اش را حلقه حلقه کرده است و دارد رژش را تمدید می کند. فکر می کنم" نصف شبی!" بغل دستش پیرزنی نشسته است با موهای سفید و حلقه های طبیعی اش و با زنبیل خریدش خیره شده است به نقطه ای دور پشت پنجره. کمی می چرخم... ردیف بغلی خانم جوانی نشسته با چشمان عسلی و ابروان مشکی... چادرش را جمع می کند و نوزادش را که از تکان های اتوبوس از خواب پریده نوازش می کند. کنارش جوان زیبای قد بلندی است با چشمان سیاه و ابروان پیوسته مشکی که وقتی جدی است مانند دو خط شکسته می مانند ولی وقتی زن و نوزادش را نگاه می کند به خنده منحنی می شود و گونه هایش چال می افتند. مرد انگار با نگاهش نوزاد و مادر را نوازش می کند.
ردیف پشتی پسر جوانی است با عینک گرد شبیه هری پاتر و سخت مشغول خواندن کتاب کلفتی است که به نظر تکست بوک حقوقی می آید. هدفونش در گوشش است و آی پاد سفیدش دارد از توی کیفش می افتد. کنارش دختر اسپنیش کوچولوی تپل با مزه ای است با دو گیس بافته ی قهوه ای که روی شانه هایش افتاده است و هی آدامسش را می ترکاند. به نظر دخترِ خانمِ لاغر و رنگ پریده ای است که ردیف بغلی نشسته و یک بچه ی یک ساله در آغوشش است و دو تای دیگر روی صندلی بغلی که سعی می کند ساکتشان کند و یک دستش به کالسکه است که با تکان های اتوبوس از جا کنده نشود. چند ردیف خالی است و ردیف آخر خانمی است با روسری ترکمن و دامن پرچین گلدارش لپ هایش سرخ است انگار در آفتاب سوخته به پیرمرد در ویلچر، مهربان نگاه می کند. کنارش خانمی میانسال به نظر اروپایی با کت و دامن خاکستری و موهای لخت بلند که به خاکستری می زند نشسته که دارد انگار درآی فونش ایمیل چک می کند یا چه می دانم ایمیل می زند. کنارش پیرمردی است با نگاه روحانی، با ساعت جیبی و جلیقه ی مشکی با موهای سفید آشفته و سه تارش... و کنارش پسر بچه ای که دارد مدام گیم بازی می کند و آخری هم مرد جوانی با لباس سفید دکتری و عینکی با فریم طلایی و سامسونت مشکی اش و گوشی دکتری اش که از گردنش آویزان است. یک هو شروع می کند بلند بلند به آلمانی می گوید: " من تا نیم ساعت دیگر می رسم کمی مورفین بهش تزریق کن آرام بگیرد." می بینم گوشی بلوتوث توی گوشش است . فکر می کنم که این آدم ها... این اتوبوس به کجاها که نمی رود...
صدای بوق بلندی می آید مثل زنگ قطارها توی فیلم ها. راننده دوباره زنگ را می کشد و اتوبوس ترمز شدیدی می کند و کیفم پرت می شود روی زمین. راننده می گوید دانشگاه تهران بپر پایین. کیفم را برمی دارم نگاه می کنم هیچ جا را نمی شناسم می گویم:" کجا بروم؟" می گوید:" آن دوراهی را می بینی بپیج سمت راست دوقدم که بروی می رسی." پیاده می شوم هوا دارد روشن می شود. از سرما یا ترس، نمی دانم، می لرزم. یاد آن باری می افتم که راننده ی تاکسی وسط نیایش پیاده ام کرد سر خروجی میدان سرو یا کاج گفت:" دو قدم دیگر پونک است" و من که می دانستم دروغ می گوید ولی از ترس پیاده شدم و یکی دو ساعتی کنار اتوبان زیر سیل باران راه رفتم تا به خروجی پونک رسیدم و پاهایم که دیگر توان رفتن نداشت.
دیگر توان رفتن ندارم. وقتی به دانشگاه می رسم نزدیک سه بعد از ظهر است. فکر می کنم عارفه کلاسش ساعت 12 بوده حتماً حالا خانه است من چه جور خودم را به پاسداران برسانم. دانشکده شلوغ است و حتی یک چهره ی آشنا نیست. کشان کشان خودم را به تلفن عمومی توی راه پله ها می رسانم. گوشی را برمی دارم ته کیفم را می گردم هنوز یک 25 سنتی ته کیفم هست توی تلفن می اندازم می بینم نوشته برای تلفن محلی 10، یا 25 تومانی یا 50 سنتی... پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند با ناامیدی گوشی را می گذارم دست می کنم سکّه ام را بردارم که 25 تومانی می افتد. چشم هایم برق می زند. یعنی برقش را در بدنه ی فلزی کثیف تلفن می بینم. نمی دانم شماره ی کجا را می گیرم تهران؟ بالتیمور؟ استنفورد؟ اما تو بر می داری:" می گویی کجایی؟ نگرانت شدیم؟ چرا گوشیت را برنمی داری؟ همه دارند دنبالت می گردند؟ الو؟ خوبی؟" می بینم روی چوب سفید و خط خطی کنار تلفن هر کسی خطی نوشته، شعری، یا صورتکی کشیده، دستم را می کشم روی یکی از خط ها همه چیز جلوی چشم هایم سیاهی می رود خطش آشناست "الو؟ مریم؟ مریم جان؟ صدامو می شنوی؟" نوشته:" الو... حال همه ما خوب است... امّا تو باور مکن!" صدایت دور می شود فکر می کنم دیشب کنارم بودی توی اتوبوس وقتی که خندیدی و ابروانت منحنی شد. گونه هایت چال افتاد و من یک نوزادی در آغوشم بود... "الو؟ الو.." فکر می کنم کاش گوشیم را شارژ کرده بودم... می گویم:" حالم خوب است" می افتم... چند لحظه سیاهی... صدایم می کنی" مریم جان؟" از خواب می پرم...
شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"می خندی و گونه هایت چال می افتد...می خندم...
ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم. شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:19

لینک دائم به این نوشته
Monday، June 2، 2008
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
Monday، April 28، 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
Monday، April 28، 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
فصل خیس امتحانات

امان از این نوستالوژی...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
... * خودتان بهتر می دانید از گلچین گیلانی
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
پی نوشت2. حالا که این عکس را گرفتم البته صبح شده است و باران بند آمده و اما هوای پس از باران را هم عشق است...
که نیمه شب با دو امتحان نیمه خوانده و مقاله ی نیمه نوشته باز دست از سر ما بر نمی دارد و بارانی می کند هوای دل مرا مثل هوای پشت پنجره...
می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران
می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان
"باز باران با ترانه"* یادم آرد جمع یاران
در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"*...
...
باورم نمی شود دوباره قصه ی ما هم دارد کم کمک به سر می رسد ودوره ی دیگری هم از زندگی گذشت. پنج شنبه دوباره فارغ از تحصیل می شوم :( تا کی دوباره واصل شوم!
به قول قدیم ها بگذار این فصل خیس امتحانات :D بگذرد تا دوباره تازه تر از قبل باز باران با ترانه...
پی نوشت1 . حالا یکی نیست بگوید شما کی با یارانتان در سکوتی شاعرانه در جنگل های گیلان جمع شده بودبد که ما نبودیم!! خوب چه بگویم؟ بگویم "توی دانشگاه تهران" خوب است؟!
انگار خیلی این درس و کار فشار آورده بر مخم به چرت وپرت گویی افتادم! خیلی دعایم کنید.
(حمید می گوید به جای این که این همه بنالی و ملتمس دعا شوی در این وبلاگ بنشین سر مشق و درست که تمام شود. خوب حرف حساب که جواب ندارد برادر من!)
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:23

لینک دائم به این نوشته
Wednesday، April 16، 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
تقدیم به مادرمهربان و پدرنازنینم...
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
.آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را...
.
.
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل
حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود
در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم
حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!
دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم
تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم
دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود
"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 21:22

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، April 1، 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:37

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008

از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد... پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!
یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...
مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...
وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)
به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."
نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...
ادامه دارد...
برچسبها: درس و دانشگاه، حقوق زنان، کپی رایت
