Saturday، June 13، 2009
داد و بیداد از این روزگار، ماهُ دادن به شب های تار، ای بارون...
...چیزی نگو گلم که جهان بلبشو شده استچرخ زمین و دور زمان زیر و رو شده استاز بس صدایمان به اشارت سکوت شدفریاد و بغضمان دملی در گلو شده است.....تنها تبسم تو تواند این دل گرفته و چشم گریان را نور دوباره ای بخشد. نوگل من! لبخند تو مرا بس... من با نگاه بهاری تو دوباره به آینده ای سبز و روشن ایمان می آورم،حتی اگر رای سبزم را سیاه کرده باشند...بهاری ترین ها را برایت از او می خواهم نوبهار زندگی ام..تصّدقت:باران
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:49

لینک دائم به این نوشته
Monday، May 11، 2009
یاس
دختر باران
دنیای کوچکی است برای رؤیاهای بزرگ ما؛
امّا....
تو همیشه بزرگ رؤیا بپرداز...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:35

لینک دائم به این نوشته
Saturday، January 10، 2009
دلبرک با هر تکان دلکشانش ناز می آید
شانه بالا می زند، دل می برد، طنّاز می آید
نرم نرمک خانه اش را در دلم جا می کند
دل ز جان پر می دهد تا با هزاران ناز می آید
تا ببینم ماه رویش بعد نه ماه انتظار
جان به لب می گردم و جانم ز لب هی باز می آید
بر کشید این پرده ها را، مهر کن گوینده ها را
زان که آن آرام جان از عالم پر راز می آید
می شمارم لحظه ها را تا طلوع صبح موعود
چل صباح* دیگر از ره با دف و آواز می آید
***
یاس می آید...
باران
27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت - عید غدیر خم
* ده صباح دیگر...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:02

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، December 16، 2008
ساعت دو نیمه شب است و ...گاهی بعضی حرف ها نگفتنی است... چه بگویم؟... به عادت مالوف وطریق معروف... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 01:52

لینک دائم به این نوشته
Sunday، October 12، 2008
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
داد و بیداد از این روزگار، ماهُ دادن به شب های تار، ای بارون...
...چیزی نگو گلم که جهان بلبشو شده استچرخ زمین و دور زمان زیر و رو شده استاز بس صدایمان به اشارت سکوت شدفریاد و بغضمان دملی در گلو شده است.....تنها تبسم تو تواند این دل گرفته و چشم گریان را نور دوباره ای بخشد. نوگل من! لبخند تو مرا بس... من با نگاه بهاری تو دوباره به آینده ای سبز و روشن ایمان می آورم،حتی اگر رای سبزم را سیاه کرده باشند...بهاری ترین ها را برایت از او می خواهم نوبهار زندگی ام..تصّدقت:باران
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 06:49

لینک دائم به این نوشته
Monday، May 11، 2009
یاس
دختر باران
دنیای کوچکی است برای رؤیاهای بزرگ ما؛
امّا....
تو همیشه بزرگ رؤیا بپرداز...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:35

لینک دائم به این نوشته
Saturday، January 10، 2009
دلبرک با هر تکان دلکشانش ناز می آید
شانه بالا می زند، دل می برد، طنّاز می آید
نرم نرمک خانه اش را در دلم جا می کند
دل ز جان پر می دهد تا با هزاران ناز می آید
تا ببینم ماه رویش بعد نه ماه انتظار
جان به لب می گردم و جانم ز لب هی باز می آید
بر کشید این پرده ها را، مهر کن گوینده ها را
زان که آن آرام جان از عالم پر راز می آید
می شمارم لحظه ها را تا طلوع صبح موعود
چل صباح* دیگر از ره با دف و آواز می آید
***
یاس می آید...
باران
27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت - عید غدیر خم
* ده صباح دیگر...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:02

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، December 16، 2008
ساعت دو نیمه شب است و ...گاهی بعضی حرف ها نگفتنی است... چه بگویم؟... به عادت مالوف وطریق معروف... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 01:52

لینک دائم به این نوشته
Sunday، October 12، 2008
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
یاس
دختر باران
دنیای کوچکی است برای رؤیاهای بزرگ ما؛
امّا....
تو همیشه بزرگ رؤیا بپرداز...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:35

لینک دائم به این نوشته
Saturday، January 10، 2009
دلبرک با هر تکان دلکشانش ناز می آید
شانه بالا می زند، دل می برد، طنّاز می آید
نرم نرمک خانه اش را در دلم جا می کند
دل ز جان پر می دهد تا با هزاران ناز می آید
تا ببینم ماه رویش بعد نه ماه انتظار
جان به لب می گردم و جانم ز لب هی باز می آید
بر کشید این پرده ها را، مهر کن گوینده ها را
زان که آن آرام جان از عالم پر راز می آید
می شمارم لحظه ها را تا طلوع صبح موعود
چل صباح* دیگر از ره با دف و آواز می آید
***
یاس می آید...
باران
27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت - عید غدیر خم
* ده صباح دیگر...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:02

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، December 16، 2008
ساعت دو نیمه شب است و ...گاهی بعضی حرف ها نگفتنی است... چه بگویم؟... به عادت مالوف وطریق معروف... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 01:52

لینک دائم به این نوشته
Sunday، October 12، 2008
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
دلبرک با هر تکان دلکشانش ناز می آید
شانه بالا می زند، دل می برد، طنّاز می آید
نرم نرمک خانه اش را در دلم جا می کند
دل ز جان پر می دهد تا با هزاران ناز می آید
تا ببینم ماه رویش بعد نه ماه انتظار
جان به لب می گردم و جانم ز لب هی باز می آید
بر کشید این پرده ها را، مهر کن گوینده ها را
زان که آن آرام جان از عالم پر راز می آید
می شمارم لحظه ها را تا طلوع صبح موعود
چل صباح* دیگر از ره با دف و آواز می آید
***
یاس می آید...
باران
27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت - عید غدیر خم
* ده صباح دیگر...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 13:02

لینک دائم به این نوشته
Tuesday، December 16، 2008
ساعت دو نیمه شب است و ...گاهی بعضی حرف ها نگفتنی است... چه بگویم؟... به عادت مالوف وطریق معروف... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 01:52

لینک دائم به این نوشته
Sunday، October 12، 2008
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
ساعت دو نیمه شب است و ...گاهی بعضی حرف ها نگفتنی است... چه بگویم؟... به عادت مالوف وطریق معروف... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 01:52

لینک دائم به این نوشته
Sunday، October 12، 2008
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
خوبیت آرزوست...
نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم....به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم..از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار....البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم....ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...
به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است....تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:.جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد...مرا از تست هر دم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد......خوبیت آرزوست...
خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...
پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم.
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 07:26

لینک دائم به این نوشته
Monday، August 11، 2008
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
آخ که چه قدر امروز خندیدم با تو...
.
.
.
گاهی باورم نمی شود تو که با من حرف می زنی، همانی که در آن وبلاگ می نویسی.
پ.ن. کی اشکاتو یاک می کنه شبا که غصه داری ؟...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 15:48

لینک دائم به این نوشته
Friday، July 25، 2008
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 14:57

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
شعرهای ناتمام
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش بهار هم نشکفت
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد... .باران.پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...
اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.
یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد...

