باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

This text will be replaced by the flash music player.

رنگ شهر آشوب

پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

سیاه یا سفید؟ بی رنگ

با کویر

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک

فلک را سقف بشکافیم
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

اشتراک در
پیامها [Atom]

سه‌شنبه ۱ آوریل ۲۰۰۸



از دست خودم کلافه ام که دراین اوضاع می نشینم وبلاگ می نویسم و سر حوصله وبگردی می کنم. امّا چه می شود کرد که این هم به نوع خودش یک جور اعتیاد است و هم چنین بیزارم از این که مثل خیلی وقت ها ماه ها از من خبری نباشد. وقتی این جا نمی نویسم و سرم شلوغ باشد کم پیش می آید جای دیگری بنویسم و وقتی برمی گردم به سال های پیش و می خوانم وبلاگم را حتی اگر دوخطی نوشته باشم لذت می برم از به یاد آوردن لحظه ها و گاهی حتی پیام ها مرا یاد روزهای دور می اندازند. وقتی دریک سال دو سه پست بیشتر نزدم و حتی آخر سال هم یک پست سالی که گذشت نزده باشم دیگر فاتحه ی خاطرات کوچک و روزانه ی آن سال را باید خواند...
منظورم از این اوضاع اوضاعی است که دو تا از مقاله هایم تا پانزده روز دیگر مهلتشان تمام می شود و کم تر از یک ماه دیگر دو امتحان پایان ترم دارم که تقریباّ الآن در رابطه با آن ها مثل گنگ خواب دیده ای هستم که... بماند!
باورم نمی شود یک ماه دیگر فارغ التحصیل می شوم (ان شاالله) و مثل همیشه به قول شاعر محبوب در گذشته ام "ناگهان چقدر زود دیر می شود..."

با خود می گویم دختر عاقل (!!) سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است و تو دوباره سنگی بسیاربزرگ برداشته ای ... ولی چه وقت سرزنش است که حالا دیگر راه چاره ای نیست جز تلاش و نشانه گیری درست!

یکی از مقاله هایم درباره ی مبانی اسلامی حقوق مالکیت معنوی و به صورت خاص دیجیتال کپی رایت ( حقوق پدید آورندگان در رابطه با فضای مجازی و نرم افزارها و قص علی هذا!!) و حقوق فعلی دیجیتال کپی رایت در ایران و عملکرد آن و مزایا و معایب و راه های بهبود آن است... (خدا بدهد صبر!)
در این رابطه به شدت دچار کمبود منبع هستم بنابراین از همه ی دوستان عزیز که ممکن است منبعی یا کسی که در این رابطه مطلع باشد یا هر نوع اطلاعاتی دارند خواهش می کنم برای من پیام بگذارند یا به من ایمیل بزنند...

مقاله ی دیگرم در رابطه با حقوق زنان در اسلام ( نه آن چه در کشورهای اسلامی پیاده می شود) است. و راهکرد هایی که می شود حقوق ایران را در این زمینه بهبود بخشید به صورتی که به نرم های بین المللی نزدیک شود بدون این که از چارچوب دینی خارج شود. راستش قصدم این بود که نگاه جدیدی به این مسأله داشته باشم ولی با این شبهاتی که این جا هست و این چیزهایی که دارم می خوانم و می شنوم در کلاسم علی الخصوص درباره ی ایران باید بگویم دارم کم می آورم. بنابراین خواهش می کنم در این زمینه هم کمکم کنید.
در این زمینه خیلی منبع می شناسم ولی همه مرا نا امید کردند با توجیهات یکسانی که من دختر ایرانی مسلمان با حجاب به خوردم نمی رود چه برسد به دوستان سکولار فمنیست من...

وقتی فکر می کنم به این همه کار که تلنبار شده است بر سرم گاهی لرزه می افتد بر تنم (البته شاید هم دلیلش این است که در این اوضاع قمر در عقرب دوباره هیچی جز سرما گیر نیاوردم که بخورم و تب و لرز است شاید که لرزه انداخته بر قامتم که من بیدی نیستم که به این باد ها بلرزم.)

به هر حال هر چه بیشتر در این مطالب می خوانم بیشتر می خواهم فریاد بزنم که "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست..."

نه این که زیاده عرضی نباشد بلکه این کلاس حقوق زنان ما تا چند دقیقه دیگر شروع می شود و می خواهم بروم یک نوشیدنی بگیرم که خفه نشوم در گفتمان دوستانه ی این کلاس!!

مشتاقانه و بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات همه ی دوستان هستم...

ادامه دارد...
پی نوشت. راستی یادم رفت بنویسم که گروه استادان و وکلای ایرانی تقریباَ دو هفته ی پیش به این جا آمدند. از استادان دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آقای دکتر کریمی و خانم دکترجنیدی و آقای دکتر ایزانلو آمده اند. دکتر کریمی که می آمدند من و محمود رفتیم فرودگاه استقبالشان. خیلی حس خوبی داشت دیدن چهره ی خندان ایشان بعد از این همه وقت...

برچسبها:


(3) حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو پیام: 3

سلام، ببخشید که مزاحم میشم. راستش این دانشگاهتون واقعا ریسپانسیونسش پایینه! اگر یه موقعی سر و کارتون به اونجایی که ادمیشن های بیزینس تکلیفش معلوم میشه افتاد و از قضا حالی هم داشتید و هنوز چهار اپریل نگذشته بود اگر وضعیت من رو هم بپرسید شدیدا شرمنده میفرمایید! (چقدر هنری شد این درخواستم!) ولی بدون تعارف اگر دردسره یا مسیرتون نمیخوره (با توجه به اینکه به نظر میاد سرما هم خوردید) اصلا دوست ندارم تو زحمت بیفتید. خودم بالاخره اینقدر گیر میدم که جوابم رو بدن. در مورد این موضوع هایی هم که گفتید من کمکی نمی تونم بکنم ولی اگه احیانا تا حالا با حامد قدوسی صحبت نکردید فکر میکنم شاید حامد بتونه کمک کنه. امیدوارم سرماخوردگی هر چه سریعتر خوب بشه و درس و مشق هم میزون. بازم شرمنده بابت دردسر.

By Anonymous کیوان, at ۲ آوریل ۲۰۰۸، ساعت ۱۱:۳۵  

بله... خبر سفر میمنت اثر آمریکا همه ی اروپا را فرا گرفته بانو...

By Anonymous باد صبا, at ۱۰ آوریل ۲۰۰۸، ساعت ۱:۴۴  

سلام باران،
در این گوشه از دنیا که گویی در بساط نقاشش رنگی جز سپیدی نیست، تو باران بهارانم شدی، بهاری که دلتنگ دلتنگ همچنان به انتظارش نشسته ام!

خوبم، به چهره نمی شناسمت اما به دل آشنایی!
شاید داستان زندگی منهم روایت دیگری است از آنچه تو اکنون در حال تجربه ای!
باشد که مجال سخن بیشتر ...
اگر بهار اینجا هم پا گذارد!
شهیده، دانشجوی مطالعات فمینیستی دانشگاه لاوال، کبک.

By Blogger Shahideh, at ۱۲ آوریل ۲۰۰۸، ساعت ۱:۴۷  

حال برای جون تویی اگر که لایقم بگو

لینک دائم به این نوشته



March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010

Copyright © 2002 by Moravvej.com.All rights reserved.