باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

This text will be replaced by the flash music player.

رنگ شهر آشوب

پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

سیاه یا سفید؟ بی رنگ

با کویر

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک

فلک را سقف بشکافیم
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

اشتراک در
پیامها [Atom]

سه‌شنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

امّا تو باور مکن!

ساعت از دوازده شب گذشته است و من تنهایم. می خواهم خودم را از میدان راه آهن به پاسداران برسانم. توی کیفم را نگاه می کنم فقط چند 25 سنتی می بینم پول اتوبوس به زور در می آید. تاکسی که برای این راه 30، 40 دلار می شود. جایی که هستم مثل ترمینال است. تا حالا ترمینال جنوب نبودم ولی این جا جنوب شهر است و این هم ترمینال. می خواهم بلیت بخرم می بینم بلیت فروشی آن طرف ترمینال است تا به آن جا برسم دیر می شود یادم می آید بلیت لازم ندارم باید 7 تا 25 سنتی بیندازم توی دستگاه وقتی سوار شدم. باید یک سره سوار شوم چون اندازه ی یک اتوبوس پول دارم.

بین اتوبوس ها می دوم نمی خواهم آخرین اتوبوس را از دست بدهم. یک اتوبوس دارد راه می افتد دنبالش می دوم که سوار شوم می بینم نوشته مشهد. به نفس نفس افتاده ام که می بینم یک مرد سیاه پوست با یک سفیدپوست که سرتاسر دوبازویش پر از تاتوست به طرفم می آیند. این طرف و آن طرفم را با ترس و امید نگاه می کنم برای دکمه ی اضطراری که 911 را می گیرد ولی اطرافم چیزی پیدا نمی کنم. من عقب عقب می روم و آن ها هم با لبخند کریه کشنده ای به طرفم می آیند. کیفم را محکم با دو دستم می گیرم تمام انرژی ام را جمع می کنم و شروع می کنم به دویدن به طرفی که کمی نور است. صدای پاهایشان را پشت سرم می شنوم نمی دوند راه می روند ولی من هر چه می دوم صدای پایشان از من دور نمی شود. یادم می آید دوستی گفته بود همیشه یک 20 دلاری تو کیفت باشد که اگر گیر افتادی بدهی رهایت کنند. یادم می آید مثل همیشه جز کردیت کارت هایم و چند تا 25 سنتی چیز دیگری ندارم. دوستم گفته بود کردیت کارت به دردشان نمی خورد مست هم که باشند کافیست که گلوله را شلیک کنند توی مغزت یا قلبت. ولی اگر خیلی شانس بیاری و خیلی مست باشند شاید گلوله شان به خطا رود و دست و پایت را ناکار کنند. صدای پایشان نزدیک تر می شود و نفسم دارد نا امیدم می کند. حلقه ام را نگاه می کنم می چرخانمش الماس هایش را نبینند. نه نمی توانم حلقه ام را از دست بدهم. یادم می آید که توی کوله ام که این همه سنگینی می کند و توان دویدن را از من گرفته لپ تاپم هست، دوربین و جی پی اس. لپ تاپ را نمی توانم بدهم همه ی مقاله هایم، نوشته هایم، خاطره هایم، عکس هایم... هیچ وقت از هیچ چیز بک آپ نگرفتم. دوربین ... دوربین هدیه ی توست برای سالگرد ازدواجمان. 4 گیگابایت عکس وفیلم رویش است از بهترین لحظات مشترکمان از تولد معجزه ی زندگیمان و من مثل همیشه آن ها را روی لپ تاپ یا هیچ جای دیگرنریخته ام. فکر می کنم کاش به حافظه 256 مگابایتی بسنده کرده بودیم و آن دو حافظه ی دو گیگابایتی را که آن مغازه ی دم خانه مان بونوس می داد نمی گرفتیم آن وقت مجبور بودم عکس ها را از روی حافظه دانلود کنم. فکر می کنم جی پی اس را می توانم بدهم گرچه این دومین بار است که پولمان باد هوا می شود که آن بار دیگر دزد به ماشین زده بود و برده بودش.

به نور می رسم و چند تا آدم را می بینم که یکی از پشت کوله ام را می کشد. فکر می کنم بگذار ببرد و برود امّا یک چیزی درونم وا نمی دهد بر می گردم و کوله ام را از دست هایی که رویشان تاتوی اژدهایی سیاه دارد می کشم. زهر خندی می زند و هلم می دهد. توی دلم می گویم الان شلیک می کند اما یک لبخند ترسناکی می زند و کوله را از دست هایم می کشد نگاهی به من می کند و نگاهی به دوستش. دوستش نزدیک تر می شود قمه می کشد. ترس تمام وجودم را می لرزاند...

نمی دانم چه می شود که بک هو ترس جایش را به یک حس عجیب قدرتمندی می دهد. ترس و نفرت تبدیل به نیرویی می شود در بازوانم و پاهایم. این یکی با قمه اش به طرفم می آید و آن یکی پشتش را کرده است کوله را انداخته پشتش و سوت زنان دور می شود. نمی دانم این کیست... که من نیستم که پایش را بلند می کند در دست این یکی می کوبد و قمه اش را که می افتد در هوا می گیرد و جستی می زند و قمه را در دست آن یکی می کوبد و کوله را می رباید و می دود...

می دوم با سرعت زیاد ولی نمی دانم چرا همه چیز دیگر اسلو موشن شده است. هنوز این یکی نفهمیده قمه اش چه طور در دست آن یکی فرو رفته است. و آن یکی گیج دارد تلو می خورد و خونش در هوا آرام آرام پخش می شود. آن چند نفری هم که آن جا بی تفاوت ایستاده بودند دهان هایشان باز شده است و کم کم دارد بسته می شود مثل خواب وقتی آدم ها تلاش می کنند حرف بزنند ولی فقط صدای مبهمی در می آید. آن یکی کم کم دارد بر می گردد و من را به این یکی نشان می دهد. این یکی دارد می چرخد و قدم هایش در هواست و دارد به زمین می رسد.

یک اتوبوس را می بینم برای انقلاب که انگار راه افتاده ولی خوش بختانه مثل خیلی از اتوبوس های تهران درش خراب است و بسته نشده و چون همه چیز جز من در اسلو موشن است جستی می زنم و میله ی دم در را می گیرم و سوار می شوم. سکّه ها را که در دستگاه جلوی راننده می اندازم راننده که خانم سیاه پوستی است با یونیفرم نمی دانم وی تی ای یا ام وی ای (لباس آستین کوتاه آبی و شلوار سورمه ای) می گوید:" پشت خط زرد" و همه چیز به سرعت عادی برمی گردد. تشکّر می کنم و از صندلی جلو که برای پیر مردی که روی ویلچر نشسته جمع شده می گذرم و در صندلی بعدی می نشینم. می بینم این چراغی که قبل از هر ایستگاه روشن می شود و ایستگاه ها را اعلام می کند کار نمی کند. می گویم:" وقتی به دانشگاه تهران رسیدیم لطفاً خبرم کنید". می گوید": این اتوبوس ایستگاه دانشگاه تهران ندارد باید اتوبوس انقلاب را سوار می شدی" از جا می پرم:" پشت اتوبوس نوشته بود انقلاب" می گوید:" نه این اتوبوس توی خط 22 است حالا. به استنفورد می رود چراغ بالای اتوبوس که مسیرها را می نویسد خراب شده گیر کرده رو انقلاب. شرکت اتوبوسرانی هم که قربانش روم هیچ وقت بودجه ندارد. " وقتی قیافه ی رنگ پریده ام را می بیند می گوید:" نگران نباش فکر کنم دانشگاه تهران سر راه استنفورد است. ایستگاه ندارد اما من سر یونیورسیتی پارک وی استاپ می زنم تو بپر پایین." فکر می کنم یونیورسیتی پارک وی که تو بالتیمور بود. انگار فکرم را می خواند می گوید: " برای همین اسمش یونیورسیتی پارک وی است. یک سرش تو بالتیمور است دانشگاه جانز هاپکینز، یک سرش توی استنفورد است و یک سرش هم در انقلاب است که دانشگاه تهران است. تازه نمی دانی سرهای دیگرش به کدام دانشگاه ها می رسد." فکر می کنم مگر یک خیابان چند سر می تواند داشته باشد. می گوید: " آقای هاپکینز وقتی بهترین بیمارستان آمریکا را در بالتیمور زد فکرکرد چه خوب همه ی دانشکده های پزشکی و بیمارستان های خوب را با این خیابان به هم وصل کند." فکر می کنم آقای هاپکینز باید بیش از صدسال پیش مرده باشد.دانشگاه تهران فکر نکنم این قدر عمر داشته باشد. باید یک سری به ویکی پدیا بزنم. ولی یک حس خوبی بهم دست می دهد که خوب دانشگاه تهران هم یکی از بهترین هاست. یک نفس عمیقی می کشم و با احساس رضایت خوبی چشم هایم را روی هم می گذارم.
جیغ می کشم و از خواب می پرم. می بینم مسافرهای دیگر چپ چپ نگاهم می کنند. خودم را جمع می کنم. خواب آن دو مرد را دیدم با آن قمه. این بار چند نفر دیگر هم بودند تفنگ هم داشتند. کیفم را محکم در بغلم می گیرم و سعی می کنم هشیار باشم. به بغل دستی ام نگاه می کنم که دارد با حرص عجیبی بلیت های لاتاری را بررسی می کند و شماره های رویش را با سکّه می تراشد. مرد روی ویلچر خیلی نگاه مهربانی دارد شبیه جمشید مشایخی است. زیر چشمی پشت سریم را نگاه می کنم دخترجوانی است که موهای طلایی اش را حلقه حلقه کرده است و دارد رژش را تمدید می کند. فکر می کنم" نصف شبی!" بغل دستش پیرزنی نشسته است با موهای سفید و حلقه های طبیعی اش و با زنبیل خریدش خیره شده است به نقطه ای دور پشت پنجره. کمی می چرخم... ردیف بغلی خانم جوانی نشسته با چشمان عسلی و ابروان مشکی... چادرش را جمع می کند و نوزادش را که از تکان های اتوبوس از خواب پریده نوازش می کند. کنارش جوان زیبای قد بلندی است با چشمان سیاه و ابروان پیوسته مشکی که وقتی جدی است مانند دو خط شکسته می مانند ولی وقتی زن و نوزادش را نگاه می کند به خنده منحنی می شود و گونه هایش چال می افتند. مرد انگار با نگاهش نوزاد و مادر را نوازش می کند.

ردیف پشتی پسر جوانی است با عینک گرد شبیه هری پاتر و سخت مشغول خواندن کتاب کلفتی است که به نظر تکست بوک حقوقی می آید. هدفونش در گوشش است و آی پاد سفیدش دارد از توی کیفش می افتد. کنارش دختر اسپنیش کوچولوی تپل با مزه ای است با دو گیس بافته ی قهوه ای که روی شانه هایش افتاده است و هی آدامسش را می ترکاند. به نظر دخترِ خانمِ لاغر و رنگ پریده ای است که ردیف بغلی نشسته و یک بچه ی یک ساله در آغوشش است و دو تای دیگر روی صندلی بغلی که سعی می کند ساکتشان کند و یک دستش به کالسکه است که با تکان های اتوبوس از جا کنده نشود. چند ردیف خالی است و ردیف آخر خانمی است با روسری ترکمن و دامن پرچین گلدارش لپ هایش سرخ است انگار در آفتاب سوخته به پیرمرد در ویلچر، مهربان نگاه می کند. کنارش خانمی میانسال به نظر اروپایی با کت و دامن خاکستری و موهای لخت بلند که به خاکستری می زند نشسته که دارد انگار درآی فونش ایمیل چک می کند یا چه می دانم ایمیل می زند. کنارش پیرمردی است با نگاه روحانی، با ساعت جیبی و جلیقه ی مشکی با موهای سفید آشفته و سه تارش... و کنارش پسر بچه ای که دارد مدام گیم بازی می کند و آخری هم مرد جوانی با لباس سفید دکتری و عینکی با فریم طلایی و سامسونت مشکی اش و گوشی دکتری اش که از گردنش آویزان است. یک هو شروع می کند بلند بلند به آلمانی می گوید: " من تا نیم ساعت دیگر می رسم کمی مورفین بهش تزریق کن آرام بگیرد." می بینم گوشی بلوتوث توی گوشش است . فکر می کنم که این آدم ها...
این اتوبوس به کجاها که نمی رود...
صدای بوق بلندی می آید مثل زنگ قطارها توی فیلم ها. راننده دوباره زنگ را می کشد و اتوبوس ترمز شدیدی می کند و کیفم پرت می شود روی زمین. راننده می گوید دانشگاه تهران بپر پایین. کیفم را برمی دارم نگاه می کنم هیچ جا را نمی شناسم می گویم:" کجا بروم؟" می گوید:" آن دوراهی را می بینی بپیج سمت راست دوقدم که بروی می رسی." پیاده می شوم هوا دارد روشن می شود. از سرما یا ترس، نمی دانم، می لرزم. یاد آن باری می افتم که راننده ی تاکسی وسط نیایش پیاده ام کرد سر خروجی میدان سرو یا کاج گفت:" دو قدم دیگر پونک است" و من که می دانستم دروغ می گوید ولی از ترس پیاده شدم و یکی دو ساعتی کنار اتوبان زیر سیل باران راه رفتم تا به خروجی پونک رسیدم و پاهایم که دیگر توان رفتن نداشت.
دیگر توان رفتن ندارم. وقتی به دانشگاه می رسم نزدیک سه بعد از ظهر است. فکر می کنم عارفه کلاسش ساعت 12 بوده حتماً حالا خانه است من چه جور خودم را به پاسداران برسانم. دانشکده شلوغ است و حتی یک چهره ی آشنا نیست. کشان کشان خودم را به تلفن عمومی توی راه پله ها می رسانم. گوشی را برمی دارم ته کیفم را می گردم هنوز یک 25 سنتی ته کیفم هست توی تلفن می اندازم می بینم نوشته برای تلفن محلی 10، یا 25 تومانی یا 50 سنتی... پاهایم دیگر توان ایستادن ندارند با ناامیدی گوشی را می گذارم دست می کنم سکّه ام را بردارم که 25 تومانی می افتد. چشم هایم برق می زند. یعنی برقش را در بدنه ی فلزی کثیف تلفن می بینم. نمی دانم شماره ی کجا را می گیرم تهران؟ بالتیمور؟ استنفورد؟ اما تو بر می داری:" می گویی کجایی؟ نگرانت شدیم؟ چرا گوشیت را برنمی داری؟ همه دارند دنبالت می گردند؟ الو؟ خوبی؟" می بینم روی چوب سفید و خط خطی کنار تلفن هر کسی خطی نوشته، شعری، یا صورتکی کشیده، دستم را می کشم روی یکی از خط ها همه چیز جلوی چشم هایم سیاهی می رود خطش آشناست "الو؟ مریم؟ مریم جان؟ صدامو می شنوی؟" نوشته:" الو... حال همه ما خوب است... امّا تو باور مکن!" صدایت دور می شود فکر می کنم دیشب کنارم بودی توی اتوبوس وقتی که خندیدی و ابروانت منحنی شد. گونه هایت چال افتاد و من یک نوزادی در آغوشم بود... "الو؟ الو.." فکر می کنم کاش گوشیم را شارژ کرده بودم... می گویم:" حالم خوب است" می افتم... چند لحظه سیاهی... صدایم می کنی" مریم جان؟"
از خواب می پرم...

شب ها فیلم ترسناک می بینم و خواب دردناک یا برعکس...
نگاهت می کنم می گویم:" حالم خوب است..." نگاهم می کنی...
"باور کن!"
می خندی و گونه هایت چال می افتد...
می خندم...


(5) حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو پیام: 5

عجب خوابی دیدی... چطور توانستی این همه را به این دقت ببینی پشت هم؟
گرچه آن بخش دانشکده اش کاملا واقعیت داشت بی چهره ای آشنا...
اما می ارزد این خواب ها با آن باور کن آخرش نه؟

By Anonymous خزر, at ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۳:۴۰  

راستش خزر حان خوابش پنج خط بود وقتی نشستم نوشتم این همه شد... می خیالم دیگر...

By Blogger Maryam باران, at ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۳:۵۱  

صبح داشتم لباس می پوشیدم که آفت را دیدم! گفتم مریم بالاخره آپ کرد.حتما دو خط! بعد آمدم دیدم نه بابا این بار کاری آپ کرده! شروع کردم و یهو دیدم دارد دیر می شود جند خطش ماند که الان خواندم! برای من که می آمدم حقوق یک زمانی و شما ها را می دیدم و دوستان مدرسه ام را هم، این جمله چهره های ناآشنا ملموس بود! جند وقت پیش گذرم به حقوق افتاد! و چهره های ناآشنا!
دلم تنگ شده برایت! خیلی!

By Anonymous مائده, at ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۱۵:۴۴  

سلام
خيلي خوب بود .. يك نفس تا آخرش خوندم ...
ينكه مي گم خيلي خوب بود چون چند بار خوندم و روون بود و پر تخيل ...
چند تا كلمه براي بار دوم كه خوندم به نظرم يك كم سكته داشت...
مثل اين چندتا :
256 مگابايتي / آقاي هاپكينز وقتي بهترين بيمارستان آمريكا را در بالتيمور زد ... / دارد رژش را تمديد مي كند
فكر مي كنم هر كدوم به دلايلي به من نچسبيد ولي همه اينها را گفتم كه فيدبكي داده باشم از نظرم
والا اگر حال چون مني را خواسته باشي كه عالي بود عالي ...

By Blogger mojtaba, at ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۱۶:۱۷  

سیاه های شهر ما از سفید ها سفیدترند ..

By Anonymous Enkratic, at ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۱۵:۰۸  

حال برای جون تویی اگر که لایقم بگو

لینک دائم به این نوشته



March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010

Copyright © 2002 by Moravvej.com.All rights reserved.