باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

This text will be replaced by the flash music player.

رنگ شهر آشوب

پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

سیاه یا سفید؟ بی رنگ

با کویر

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک

فلک را سقف بشکافیم
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
March 2008 April 2008 June 2008 July 2008
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

اشتراک در
پیامها [Atom]

Friday، July 25، 2008

شعرهای ناتمام


اسباب کشی و خانه تکانی با همه ی سختی هاش همیشه یک حسنی دارد که در میان انبوه کاغذهایی که باید برود دور، یا زیر یک کمدی، یا یک گوشه ی نامعلوم یک کاغذی که از یاد رفته است پیدا می شود که چیز عزیزی به همراه دارد برایم، شعری، خاطره ای، دست خطی... دو ماه قبل که مشغول اسباب کشی بودیم، محمود یک کیسه ی پر از کاغذ را نشانم داد، گفتم:" این که خودش بسته بندی ست بگذار رو کارتون ها برود توی انبار." گفت:"این کیسه را از اسباب کشی قبلی دست نزدی، نگاه کن ببین اگر چیز به درد بخوری دارد بردار، باقی را بریز دور." راستش مادرم هم همیشه درباره ی انبوه کاغذهای بی ربطی که جمع می کردم وسال به سال نگاهشان هم نمی کردم همین را می گفت و مدّتی یک بار من یک پروژه ی کمد تکانی داشتم. خوب حرف حساب که جواب ندارد. نشستم به بررسی کاغذها. همان طوری که پیش بینی می شد اکثرا دور ریختنی بود، یک سری بروشور دانشگاه ها و کاغذهای باطله. یک دفترچه ی کوچکی هم بود که آن هم به نظر باطله می رسید. کاغذهایش پر بود از جواب تست ها و تمرین های امتحان ها و از این چیزها. قبل از این که همه چیز را دور بیندازم شروع می کنم به ورق زدن دفترچه. یادم می آید که یک سال پیش در بالتیمور که بودیم در کتاب فروشی بارنز اند نوبل بود که روزها می رفتم به هوای درس و حواسم مشغول هر کتابی می شد جز کتاب های درسی. این دفترچه ی چند صفحه ای هم محصول ساعت هایی بود که ازعذاب وجدان نیم نگاهی هم به کتاب های درسی می انداختم. یادم هست که در میان آن همه کتاب کلّی ایده به ذهنم رسیده بود که در آینده درباره شان بنویسم. و در این دفترچه موضوعاتشان را نوشته بودم. اگر بخواهید بدانید من چه قدر خیال پرداز هستم بهتر است بگویم اسم کتاب هایی که دوست داشتم در آینده بنویسم را هم در این دفترچه نوشته بودم! نخندید! راستش من در ایده دادن و اسم انتخاب کردن دست ماهری دارم. اسم کتاب، اسم داستان، اسم فیلم، اسم بچّه، نوه، نتیجه!! خلاصه وقتی می گویم من یک ایده ای به ذهنم رسید چرا کسی تا حالا در این رابطه کتابی ننوشته؟ اسم کتاب را هم انتخاب می کنم. محمود غش می کند از خنده، می گوید:" مریم اوّل برای همه چیز اسم انتخاب می کند." البتّه همیشه تشویقم می کند به نوشتن، امّا خودمانیم ایده زدن راحت تر است. می گویم:" ان شاالله در آینده ی نزدیک!" حالا این آینده کی می رسد؟ خدا می داند!
حالا همه ی این ها را گفتم که بگویم در صفحه ای از آن دفترچه شعری پیدا کردم که هیج در خاطرم نبود. آخرهای زمستان بود و هوا ملس... شکوفه ها کم کم داشتند هوای بهار را می آوردند. توی همان کتاب فروشی نشسته بودم وقتی جرقّه این شعر افتاد به نیستان خیال. امّا نمی دانم چرا نیم سوزماند؟ شاید چون خاطره اش، خیالش نیم سوز بوده... نمی دانم... به هرحال آن کاغذ را جدا کردم و باقی را دور انداختم. یادم نیست آن روز به چه فکر می کردم که این خطوط را نوشتم ولی حالا که می خوانمش مرا یاد عابر تنهایی در یکی از کتاب های شریعتی می اندازد، هبوط یا کویرنمی دانم. ولی چشم های خاکستری یادم می آید و موهایی که صاف و بی آلایش روی شانه ها سرازیر شده بود مثل آبشار... سکوت و آتش یادم می آید...
یادم هست که مامان برایم خوانده بود کتاب را.

یادم است قبل ترها خیلی قبل ترها یک پستی زده بودم درباره ی جملات ناتمام و نگاه های ناتمام... حالا این هم از شعر ناتمام من، شاید روزی حرفی، نگاهی، تکرار خاطره ای تمامش کرد. شاید هم باید بروم دوباره هبوط و کویر بخوانم...


کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش
بهار هم نشکفت

خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد...
.
باران
.
پ.ن. راستی این روزها خیلی محتاج دعایتان هستم برای سه عزیزی که در راهند و مسافر. دعایشان کنید تا خدا بخواهد و روشن شود چشم عزیزان چشم به راهشان به دیدار دوباره شان. دعایمان کنید...

برچسبها: ,


(3) حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو پیام: 3

hala esme in nini chie? do taa bayad entekhab karde bashi alaan.

By Anonymous nahid, at July 25, 2008 5:34 PM  

Salam Maryam jan. khubi? jat khali dishab hame khuneye fayeze jam budim .bazare gereftano dadane addressaye e-maila va weblog ha dagh bud arefe addresseto be bache ha dad .yadeto kardim jat vaghean khali bud. rasti tabrik migam inshalah ke har vaght umad ghadamesh mobarak bashe

By Anonymous Zahra Goudarzi, at July 30, 2008 4:31 AM  

یاد باد آن روزگاران یاد باد...
زهرا جانم سلام. ممنون عزیزم.خیلی خوش حالم کردی بانو. کاش از خودت یک ایمیلی می گذاشتی من می توانستم با تو تماس بگیرم.امیدوارم تو هم هر جا که هستی خوب و خوش و پیروز باشی. به همه ی بچه ها سلام برسان و باز هم به من سر بزن. قربانت: مریم

By Blogger Maryam باران, at August 1, 2008 5:32 PM  

حال برای جون تویی اگر که لایقم بگو

لینک دائم به این نوشته



March 2008 April 2008 June 2008 July 2008

Copyright © 2002 by Moravvej.com.All rights reserved.