باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

This text will be replaced by the flash music player.

رنگ شهر آشوب

پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

سیاه یا سفید؟ بی رنگ

با کویر

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک

فلک را سقف بشکافیم
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

اشتراک در
پیامها [Atom]

یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸

خوبیت آرزوست...

نمی دانم چرا خوابم نمی برد. نه این که وقت خواب باشد الآن که هفت و بیست و شش دقیقه ی صبح است ولی خوب دیشب دو و چهل دقیقه خوابیدم و از بعد از نماز دیگر خوابم نمی برد. یعنی کمتر از چهار ساعت و این برای من که این روزها بیش از هشت ساعت می خوابم طبیعی نیست .
.
نشسته ام روی کاناپه، میل های صورتی را در دست هایم گرفته ام و نخ سفید و صورتی و سبز و زرد را دور انگشتم پیچیده ام، اوّلین حلقه را بدون این که ببافم در میل دست راستم می اندازم، میل را در حلقه ی بعدی میل دست چپم فرو می کنم و نخ رنگارنگ را از زیر به داخل حلقه می کشم و حلقه ی تازه درست شده ی این زنجیر را در میل دست راستم می اندازم و همین طور می بافم، یکی زیر، یکی زیر، یکی زیر... به هیچ فکر نمی کنم...
.
به همه چیز فکر می کنم... گاهی می شود از فکر کردن سر درد می گیرم، اگر شب ها تمرکز نکنم و رشته ی افکار شروع شود ساعت ها در رخت خواب غلت می زنم بدون این که خواب لحظه ای به سراغم بیاید و می بافم این زنجیر افکار را...

خانه ی مامان سیمین که می خوابیدم این ساعت دیواری رسواگر بی خوابی من می شد. دنگ اوّل را که می زد به خود می آمدم که یک ساعت از شب گذشته و من هنوز بیدارم و بعد دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ و بعد دنگ دنگ دنگ دنگ و بعد...

پارسال که از فشار درس و کار وقت نفس کشیدن نداشتم وقتی وبلاگم را خواندم که سال قبلش نوشته بودم: "...هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد..." فکر کردم خدایا یعنی می شود من دوباره این قدر بی کار شوم که بشینم بافتنی ببافم و حالا کمتراز یک سال شده است و این نخ های رنگارنگ در هم قلاب می خورند و زنجیر می شوند و بالا می روند، هر چند بی کار نیستم.
.
از فکرهایم به بافتن رو می آورم تنها کاری است که دل و فکرت می تواند هر جایی باشد و امّا کارت به خوبی پیش می رود وگرنه به خواب هم که دل ندهی خوابت نمی برد چه رسد به کار...
.
البته نوشتن هم شاید این طوری باشد. دل و فکرت هرجا که باشد می توانی بنویسی فقط نوع نوشته ات متفاوت می شود. و حالا ساعت دارد هشت می شود و من به فکرنکردن فکر می کنم...
.
ساعت از هشت گذشته است و من به تو فکر می کنم که آرمیده ای و به یاس که بیدار است، این را از تکان هایش می فهمم. به چهار سال پیش فکر می کنم و به امروز...

به آن لباس سفید حریر که روی زمین می کشید فکر می کنم با گل های صورتی اش و به این لباس سفید کوچک با گل های صورتی که در دست های من جا می شود... به شاهزاده ی مغروری که از راهی نه چندان دور آمده بود و این فرشته ای که از ناکجاآباد می آید... و حتی به آن که هنوز نیامده است...

به تو فکر می کنم و به یاس و یوسفم... به خانه مان که صورتی بود و حالا سبز شد...
.
تفألی زدم به دیوان حافظ به نیّت او، آمد:
.
جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبی روی خوبت خوبتر باد...
مرا از تست هر دم تازه عشقی
ترا هر ساعتی حسنی دگر باد...
.
.
.
خوبیت آرزوست...


(7) حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو پیام: 7

چرا سبز، ياس كه به صورتى نزديك ترِ تا سبز؟

By Anonymous NAHID, at ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱۳:۲۰  

ديگه تصميم تو گرفتى ها، به ياس خوشگلت بگو كمتر لگد بزنِ به گل مريم!

By Anonymous NAHID, at ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱۳:۲۶  

مثل همیشه زیبا بود ولی مریم! فکر کنم حدسم درست بودا(; .

By Anonymous حسنا, at ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱:۱۲  

سلام،
اميدوارم موفق باشيد و ضمنا از شواهد امر پيدا است كه بايد به شما و محمود بايد پيشاپيش تبريك هم بگم.
خيلي وقت بود مي خواستم كامنت بذارم
انشاالله كه هميشه سالم و موفق باشيد

By Blogger mojas, at ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۷:۴۷  

سلام
من خيلي پيشترها ( فكر كنم سال 81 يا 82) مشتري دايمي وبلاگ شما در پرشين‌بلاگ بودم.
داشتم آرشيو وبلاگ قديمي‌ام را مرور مي‌كردم كه لينك شما را ديدم و سر زدم.
خوشحالم كه مي‌بينم همچنان به نوشتن ادامه مي‌دهيد.
موفق باشيد

By Anonymous مهدي ربيعي, at ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱۰:۲۵  

به ناهید بگو: لگد یاس گل مریم را که نه تنها پژمرده نمیکند بلکه شکوفایی آن را میسور میسازد.

By Anonymous پیردیر, at ۶ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۲:۴۴  

salam , neveshtehaton besyar zyba va delneshin hast , vaghean lezat bordam az khondaneshon .omidvaram hamisheh shado khoram bashid , babehtarin arezoha

By Anonymous maryam, at ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۲۰:۱۵  

حال برای جون تویی اگر که لایقم بگو

لینک دائم به این نوشته



March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010

Copyright © 2002 by Moravvej.com.All rights reserved.