دوشنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۸
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
دل نوشته های Maryam باران در ساعت 18:43

لینک دائم به این نوشته
March 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
October 2008
December 2008
January 2009
May 2009
June 2009
September 2009
April 2010
دل می سپارم به هر چه باد
تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!
خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!
پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...
راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...
برچسبها: اسباب کشی
