باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

This text will be replaced by the flash music player.

رنگ شهر آشوب

پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

سیاه یا سفید؟ بی رنگ

با کویر

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک

فلک را سقف بشکافیم
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

اشتراک در
پیامها [Atom]

دوشنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۸

دل می سپارم به هر چه باد

تنها نشسته ام گوشه ی خانه ی جدید بی اسباب کنار چمدان ها دارم با کیف دو چندانی عدسی می خورم. هرچند گلپر ندارم با زیره که مامان تازه از ایران فرستاده نوش جان می کنم. نسیم خنکی می وزد و بنان برایم ای ایران می خواند.
باورم نمی شود هنوز که بعد از یک سال و نیم حالا برادر نازنیم و حسنیه ی عزیزم را می بینم. محمّد دانشگاه است و محمود سر کار و حسنیه هم خیلی خسته بود بعد از دیشب و رفت پایین بخوابد.
دارم عدس پلو با گوشت درست می کنم که غذای مورد علاقه ی محمّد است.
کیفورم!

خیلی تغییرات جدیدی در این یک ماهه برایم اتفاق افتاده است که هر چند کمی شتابشان زیاد بود و زندگی ام را دگرگون کرده است لذّتشان را به آسودگی بی اتفاقی نمی دهم...
به نظرم بچه ها تا دو سه ساعت دیگر می آیند و اوّلین شاممان را در خانه ی جدید و شهر جدید دورهم می خوریم با همان زیره که مامان از ایران فرستاده است!!
حالا این سفر چند ساله یک چیز که به من آموخته این است که دل نبندم و اسباب و زندگی ام را خیلی باز نکنم و خود رامشغول آن نکنم که زودتر از آن که فکر کنی باید گذاشت و گذشت...
و درس دیگر از اسباب کشی های مکرر: هر چه بارت بیش کارت بیشتر!!

پی نوشت: خانه های این جا چوبی است پچ پچ می کنی صدا رد می شود حالا صدای در آمد فکر کردم بچه ها آمدند با ذوق پریدم از جا دیدم صدای در چند تا خانه آن طرف تر بود... می نشینم صدای آهنگم را کم می کنم... باید تمرین کنم آرام تر زندگی کنم...

راستی نگفتم فارغ التحصیل شدم به قول عمو جان کلاه هم سرمان گذاشتند!! تا چه کلاه دیگری سرمان رود...
باقی بقایتان...

برچسبها:


لینک دائم به این نوشته



March 2008 April 2008 June 2008 July 2008 August 2008 October 2008 December 2008 January 2009 May 2009 June 2009 September 2009 April 2010

Copyright © 2002 by Moravvej.com.All rights reserved.