.
.
ساعت از ۳ نيمه شب گذشته است و هنوز چشمم به زنگ است که شايد خبری...
شب يلدا بود و مثل هميشه خانه مامانی جمع شده بوديم. به سنت هر ساله شعر حافظ بود و آجيل و هندوانه و آش ماش! اما جمع يلدايمان اين بار بهانه زيباتری برای گرد هم آمدن داشت و آن هم انتظار مسافران عزيزی بود که...
برايت خوانده بودم:
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
در جشن پيوند فرزندانمان حسنيه و محمد چشم به راه حضورتان هستيم
قدومتان گل افشان
و تو به لبخند گفته بودی برادر که بايد می نوشتم چشم به راه حضورشان هستيم!
و ...
چشم به راهيم هنوز...
.
.
.
اين همه حرف بود و اما دستم به نوشتن نمی رود...
التماس دعا
می کند حافظ دعايی بشنو آمينی بگو
روزی ما باد لعل شکر افشان شما!
