خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

بوی باران
محمد رضا شجریان


پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
فروردين ١٣٨٦
بهمن ١٣٨٥
دى ١٣٨٥
آبان ١٣٨٥
مهر ١٣٨٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

.

.

 در طولانی ترین شب سال انتظارمان یلدایی شد...

ساعت از ۳ نيمه شب گذشته است و هنوز چشمم به زنگ است که شايد خبری...

شب يلدا بود و مثل هميشه خانه مامانی جمع شده بوديم. به سنت هر ساله  شعر حافظ بود و آجيل و هندوانه و آش ماش! اما جمع يلدايمان اين بار بهانه زيباتری برای گرد هم آمدن داشت و آن هم انتظار مسافران عزيزی بود که...

برايت خوانده بودم:

معاشران گره از زلف يار باز کنيد

شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

در جشن پيوند فرزندانمان حسنيه و محمد چشم به راه حضورتان هستيم

قدومتان گل افشان

و تو به لبخند گفته بودی برادر که بايد می نوشتم چشم به راه  حضورشان هستيم!

و ...

چشم به راهيم هنوز...

.

.

.

اين همه حرف بود و اما دستم به نوشتن نمی رود...

التماس دعا

می کند حافظ دعايی بشنو آمينی بگو

روزی ما باد لعل شکر افشان شما!