.

 

5 September 2006

یک.

 می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران

می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان

... (یادم نیست!)  

"باز باران با ترانه... یادم آرد روز باران"

در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"... 

...

4 October 2006

دو.

"چرا تا شکفتم،

چرا تا ترا داغ بودم نگفتم؟

چرا بی هوا سرد شد باد؟!

چرا از دهن،

حرف های من افتاد؟"

جمله تکراری همیشگی! باز یادم رفته بود بنویسم!! نمی دانم شاید بهتر است بگویم دست و دلم نرفت که بنویسم، گاهی هم حوصله ام نیامد ! در هر حال بالاخره تصمیم گرفتم به نوشتن بعد از گذراندن  این همه تب نوشتن، این همه که سرانگشتانم داغ بودند و می سوختند به تمنای گفتن حالا که آرامم، این همه آرام! دارم می نویسم... گاهی همین جور که راه می روم، کارهایم را می کنم، همین جور دارم با خودم حرف می زنم، یا با شما و بعد فکر می کنم این ها را دیگر باید نوشت می نشینم پشت کامپیوتر دستم که می لغزد روی س ل ام بعد فکر می کنم دیگر چه؟ حالا چرا باید این ها را بنویسم؟!

...

20 October 2006

سه.

این نوشته هم ادامه داشت اما دستم نلغزیده بود برای بیشترش و آن همه حرف ماند، شاید به همان دلیل حالا چرا باید این ها را نوشت؟ و به همان امید که این زمان بگذار تا وقت دگر! آن روز آرام بودم و خیلی خوب... امروز آرامم و کمی دلتنگ. آن روز پر بودم از احساس و حرف آن قدر که می خواستم تمام خاطرات این دو ماه غیبت را بنویسم همه آن چه که یادم رفته بود بنویسم، اما امروز حرفی نیست و نمی دانم چرا می نویسم.

ساعت شش و نیم بامداد است و قطره های ریز باران بر پشت پنجره اتاق می خورد مثل همان روز که اولین باران آمد یک ماه و نیم پیش وقتی سرم را از زیر لحاف در آوردم و آن باران صبحگاهی زیبا لحظه های تنهایی ام را همراه شد.

دیشب خیلی شب قشنگی بود و من خیلی خوب بودم نمی دانم چرا بعد از آن شب زیبا و  سرشار از برکت خدا من امروز باید این چنین دلتنگ باشم.

دیشب رفتیم مسجد واشنگتن (مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن دی سی)، یک ساعتی از شهر ما راه هست و چون محمود سخت مشغول درس و امتحانات است خیلی نمی شود برویم. شب نوزدهم که رفتم باورم نمی شد بعد از نزدیک دو ماه دیدن آن همه مسلمان و ایرانی در یک جا اصلا غیر قابل باور بود. دو سه هزار نفر! برای چند ساعت اصلا فکر نکردم که غریبم. تو انگار کن رفته بودم مسجد جامع قلهک! آقای راشد یزدی سخنرانی می کردند. همیشه ایشان را در برنامه خانواده دیده بودم چند دقیقه ای، حالا باورم نمی شد یکی این همه شیرین صحبت کند و این چنین این همه آدم با هر سلیقه و اعتقادی را مجذوب کند، هیچ وقت هیچ سخنرانی این همه مجذوب و میخ کوبم نکرده بود پای منبرش. آقای راشد با لهجه شیرینش و با بیان شیرین ترش و حرف های زیبایش پیر و جوان را با خود همراه کرده بود. بعد جوشن کبیر را که خواندند هم که دیگر غوغا بود وقتی صدا می پیچید که سبحانک یا لا اله الا انت... نمی خواستم آن شب تمام شود، نمی خواستم بروم.

 آن شب فکر کردم چه قدر این دنیا کوچک است، وقتی داشتیم از مسجد می آمدیم بیرون و یک صدایی آمد که محمود خودتی؟ این جا؟، دوست دوران دبیرستانش حالا هر دو بعد از چند سال آن طرف دنیا، در یک کشور، یک شهر...  و جالب تر آن که آن دوقلو هایی که میان هزاران نفر رفتم کنارشان نشستم و با هم دوست شدیم یکی شان همسر ایشان بود و دیگری خواهر همسرش! خدا همین طور برایمان رساند! فکر می کردم که حالا ما این جا چه قدر کس و کار داریم و چه همه خوش بودم...

دیشب نمی دانم چه شد که باز یک هو و بی هوا، هوایی شدم. و به رغم فشار کاری فراوان،  محمود وقتی این همه بی تابی ام را دید، نه نیاورد. در میانه راه یادم آمد که به زهره خانم که چند روز پیش زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود که شب بیست و سوم  مسجد ببینیمتان و ما که آن شب نرفته بودیم  چون محمود امتحان داشت و تا صبح داشت درس می خواند گفتم یک زنگی بزنم هم تشکر کنم هم بگویم که امشب داریم می رویم شاید بیایند. زنگ که زدم گفت خیلی می خواهد بیاید و اگر آمد چه طور هم را پیدا کنیم ؟ و من نشانه دادم که مانتوی سفید تنم است و آن وقت فکر کردم چه نشانه ای؟! خیلی ها شاید مانتوی سفید تنشان باشد و من هم که ایشان را نمی شناسم. ( زهره خانم دوست معلم دوران راهنمایی ام بود که ایشان شماره شان را داده بودند .) خیلی امید نداشتم بیایند گفتند 20 درصد.

 وقتی به مسجد رسیدیم نماز مغرب شروع شده بود. سرم را چرخاندم به دنبال مهر، دیدم یک دختر خانمی با من رسیده است، دو تا مهر برداشتم  و رفتم در صف نماز . وقتی مهر را دادم دستش همین طور خندید و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت من فاطمه ام، دست دادیم مریم هستم. جماعت رفتند رکوع، گفتیم بقیه معارفه برای بعد از نماز ایستادیم. فاطمه این جا بزرگ شده بود، فقط دو سال رفته بودند ایران که فارسی یاد بگیرند، دیپلمش را ایران گرفته بود. هر دو 22 سالمان بود، 2 سال بود ازدواج کرده بودیم، رشته مان حقوق بود، دور از خانواده بودیم و ... می توانستیم دوست های خیلی خوبی برای هم باشیم. خلاصه سر سفره افطار هم کلی حرف زدیم و فکر کنم همه تمام کرده بودند و داشتند سفره را جمع می کردند و ما هنوز!  داشتم با فاطمه صحبت می کردم که یکی دست گذاشت پشتم برگشتم خانمی گفت مانتوی سفید، چند ثانیه طول کشید تا ذهنم یاری دهد و بعد با اشتیاق (نزدیک بود فریاد بکشم) گفتم: زهره خانم! گفت: دیدم فقط شما مانتوی سفید پوشیده اید. دقت نکرده بودم.  خیلی خانم مهربانی بودند و کلی از خانم قدیمی معلم راهنمایی ام تعریف کردند که مثل خواهر بودند.  بعد سخنرانی آقای راشد یزدی شروع شد در باره ازدواج و جوانان و... خیلی قشنگ بود و خیلی دلنشین و به نظرم کاملا به مقتضای محیط و مخاطبان. پیش از این جز در سخنرانی خاتمی این همه مخاطبان را مجذوب ندیده بودم.  سخنرانی که تمام شد ساعت 9 شده بود و برنامه بعدی کمیل بود ولی با تمام شوق ماندن باید می رفتیم راه دور بود و هوا تاریک و … با فاطمه خداحافظی کردم به امید این که به زودی باز همدیگر را ببینیم. زهره خانم برخاست همسرش را پیدا کند که با محمود آشنا شوند. محمود که خودش را معرفی کرد گفتند خانم دکتر قندی از اقوامتان نیستند؟و بعد فهمیدیم یکی از اقوام که سال هاست ندیدیمشان این جا هستند. زهره خانم تمام مسجد را دنبال خانم قندی گشت که ما را به ایشان معرفی کند. خیلی خنده دار است آدم برود به یکی که تا حالا ندیدتش بگوید ببخشید شما چه نسبتی با ما دارید؟ خوب آن بنده خدا هم از همه جا بی خبر. فهمیدیم دختر پسر عموی آقاجان است. بعد هم در حال رفتن یک خانم را دیدم گفتم محمود به گمانم باید آزاده خانم باشد، دوست نرگس! و باز هم  آشنایی دیگر آن هم، این همه اتفاقی! دیشب، آخرین پنج شنبه ماه رمضان، همه یک جا!  خلاصه ما در همین یکی دو ساعت کوتاه، کلی کس و کار پیدا کردیم و همه هم آن قدر مهربان. آدم ها در غربت خیلی بیشتر قدر هم را می دانند.

خدا چه طور بر ای آدم می رساند! هیچی نمی توانست مرا این همه خوشحال کند ، حالا بی تابم که دوباره کی فاطمه را ببینم، زهره خانم را، خانم قندی، آزاده خانم، سوده و خواهر دوقلویش...

دنیا چه قدر کوچک است و خدای ما چه بزرگ!

کم کم دارد هوا روشن می شود باید چراغ را خاموش کنم. خوب است حرفی برای نوشتن نداشتم و این همه... J اگر هر روز این دو ماه می خواستم بنویسم همین قدر می شد! خدا رحم کرد به خوانندگان که دستم نرفت به نوشتن که اگر من دستم بلغزد روی کیبرد بازداشتنش با خداست!

حالا که می خوانم نوشته ام را نمی دانم چرا نوشتم که دلتنگم، حالا که فکر می کنم می بینم خوبم، خیلی خوب و سرشار از انرژی برای آغاز یک روز خوب! محمود الان رفت دانشگاه و من هم باید بروم کمی جمع و جور کنم، کمی کتاب بخوانم، شاید یک سر بروم کتاب خانه، کمی پیاده روی کنم و این هوای پاک و تازه را در ریه هایم فرو برم! فکر کنم برای افطار چی درست بکنم شاید پلو مرغ، شاید رفتم بادمجان خریدم خورشت بادمجان درست کردم مثل آن روز که محمد (برادرم) آمده بود پیشمان. راستی نگفتم محمد آمده بود... این قصه سر دراز دارد! J (ادامه دارد...)

پ.ن. به روایت تصویر همان photo blog   است که از اسمش معلوم است چیست! (آخر توضیح بود!) و الان عکس های آقای خاتمی در مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن دی سی را گذاشتم ( البته دیگر خیلی قدیمی شده!) و سعی می کنم سریع تر به روزش کنم منتظر عکس های جدید باشید!




.

.

.

در من اینک کوهی ،

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

باز بر می گردم ...

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو...

(حمید مصدق)

 

 




.

.کم کمک  که نه! دیگر قصه  ما هم به پایان رسید...           

دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور  یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا....  آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....

می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد...

خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...

حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است...

مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان!