October 23, 2006

 

یک. ساعت به گمانم نزدیک پنج بود. از کتاب خانه دانشگاه که زدم بیرون، عطر نفس گیر یاس سپید در مشامم پیچید و نفسم مثل قدم هایم به شماره افتاد... 

«یک صبحدم نثار تو گل های یاس را...»

آخرین یاس را کی از شاخه چیده بودم؟!

« اینک همیشه یاد تو را می پراکند...»

آخرین یاس  من اینک میان برگ های کدام کتاب خفته بود... چه قدر وقت بود عطر یاس این گونه در تمام جانم نپیچیده یود ؟

از فکر خنده دار خودم ، در دل و بلکه به لب خندیدم که چرا فکر کرده بودم که این عطر فقط در ایران باید باشد، در حیاط خانه مان یا در گلدان های خانه ی مادرجان یا در آن کوچه باغ در میگون یا کنار آن در همیشه بسته کتابخانه ی دانشکده حقوق، آن جا که بر پلکانش می نشستم و درس می خواندم یا در حیاط مدرسه فرهنگ  یا... یعنی این عطر مرا ببین که تا کجاها می برد. همیشه عجین با خاطرات است و بلکه خاطره آفرین!

و دوشنبه روز زیبایی بود که عطر یاس برایم خاطره اش کرد. خاطره ی یک روز پاییزی قشنگ که آدم از سرمایش خودش را جمع می کند اما دلش نمی آید این هوا با این درختان زیبای سرمست را رها کند و بنشیند در منزل گرم!

و دوربین نعمت خوبی است برای ماندگار کردن یک روز دلنشین و یک خاطره ی زیبا برای همیشه!

عکس های پاییز را گذاشته ام در «به روایت تصویر»  شاید گوشه ای از آن همه زیبایی را که خدا این چنین هنرمندانه قلم زده باز نماید، هر چند روایت تصویر همانند آینه،  زیبایی بی جان است.

 

October 24, 2006

دو. ساعت از 10 شب گذشته بود و من فکر می کردم امسال برای اولین بار روز عید را تنها در خانه می گذرانم تا عصر که محمود از دانشگاه برگردد. فکر کردم زنگ بزنم به همسایه دو طبقه بالاترمان و تبریک عید بگویم. فکر کردم به آن سال که با محمد و مامان و بابایی می رفتیم مصلّا و از آن جا هم ظهر رفتیم خانه مامانی و بابایی، همه دور هم، یا سال هایی که خانه مادرجون و آقاجون جشن می گرفتیم وقتی مادرجون میانمان بودند و سال های بعد که میانمان نبودند و یادشان بود. مامان دیروز بعد از ظهر به وقت ما زنگ زدند برای تبریک عید گفتند فردا همه خانه آقاجون هستیم.

یاد مادر جون به خیر... حمید این را گفت یکباره وقتی حرف از چند سال پیش شد و من دلم گرفت. به قول حمید این شکلک های یاهو هم که هیچ کدام به حال دل ما نمی خورد!

و من فکر کردم به لیلا که حالا آن طرف دنیاست، کاش زودتر بیاید...

ساعت از 10 شب گذشته بود و من فکر کردم چرا همیشه دیروقت یادم می آید که می خواستم زنگ بزنم. ماندانا گوشی را بر می دارد ...

بعد از یک تک زنگ تلفن را قطع می کنم، شاید فاطمه خواب باشد.حالا فردا می بینمش. یک ربع مانده بود به یازده و من باورم نمی شد که فردا می روم مسجد برای نماز عید، ماندانا گفته بود 5:40 صبح حرکت می کنیم ...

سه. ساعت از 7 گذشته بود که رسیدیم.

... و لله الحمد، و الحمد لله علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا...

خدای مهربانم مثل همیشه هزار بار شکرت...

 

 

October 25, 2006

 

چهار. ساعت از  9 گذشته بود که محمد زنگ زد. گفتم: زنگ نزدم گفتم وقت افطارتان است دیرتر زنگ بزنم... دیدم محمود دارد با تعجب نگاهم می کند محمد گفت: مگر امروز عید نبود؟! خدای من! پاک رفته بود از یادم...

یک ماه چه زود گذشت از آن روزی که با محمد سحری خوردیم و رفتیم فرودگاه واشنگتن بدرقه اش و از آن روز چشمم به در است که دوباره کی می آید. سخت است انتظار عزیزان ولی سهل تر می شود وقتی امید داری که حالا می آیدان شاءالله شاید زود، شاید یک ماه دیگر. ولی انتظار عزیزی که می دانی زودتر از یک سال دیگر نمی بینیش آن هم به قول محمد حالا اگر عمری باقی باشد و دوباره توفیقی حاصل شود  و خدا بخواهد، سخت تر است.  حالا رمضان رفت و من دلم برای سحر های غریبش حتی همین جور ساکت و افطارهایش حتی همین جور در غربت، سر سفره ی دوتایی مان تنگ می شود. دلم تنگ می شود برای دعای سحرش که تا  آخر کمش می کردم که همسایه بیدار نشود و برای ربنای شجریان و مناجات افشاری و دعای امام و اذان مشهدش که تا نمی شنیدیم افطارمان افطار نمی شد. برای آن چند شبی که مهمان سفره افطار دوستان مسلمان دیگری بودیم از هر رنگ و ملیتی که نمی شناختیم یکدیگر را الا به دل! و برای همه چیزهای خوب دیگری که امسال برایم در غربت رمضان دیگری را ساختند و عیدی دیگر...

 

دیروقت...

 این لحظه های سرشار از همیشه ی زندگی!

پ.ن. «به روایت تصویر» به روز است با روایت برگریزان!