April 04, 2007
یک. گاهی فکر می کنم نوشته هایم حوصله سر بر شده اند. کسی چه کار دارد که من کجای دنیا به چه کاری مشغولم، چه فکری می کنم، یاس خاطرم را تا کجاها که نمی برد یا شکوفه های سرمست در آب جاری خیال که می ریزند با دلم چه کارها که نمی کنند یا حتی عطر بهارنارنج کی و کجای دنیا مرا شیدای خود کرده که این گونه پیچک می شود بر قامت خیالم! کسی چه کار دارد بداند من چه ماهی در سال شعر می گویم، چرا زمستان که می شود یخ می زند غنچه های کلامم یا اردیبهشت چه رازی با خود دارد که هر سال باران می شود بر برهوت جانم و جوانه می رویاند از کویر خیال.
حالا که دارم می نویسم اصلا چه فرقی می کند که ننوشتن و نوشتنم را فرقی باشد یا نه. چه فرقی می کند چرا می نویسم. نمی دانم شاید از ترس این می نویسم که عارفه باز پیگیر نشود که کجای دیگر می نویسم که اینجا نمی نویسم.
باز زدم به کوره راه!
دو. و اما سالی که گذشت!
نمی دانم سال ۸۵ دیر گذشت یا زود، ولی هر جور گذشت خوب گذشت. با همه ی دلتنگی هایش، غربتش، تنهایی هایش، خیلی تازگی داشت خیلی متفاوت بود. کلی هم خاطره های خوب به جا گذاشت. سال رفتن ها و آمدن ها بود، سال دل کندن ها و دل بستن های جدید، نمی دانم هر چه بود خوب سالی بود. در کنار تو مگر می شود خوب نباشد.
خیلی چیزها را یادم رفت و یا مجالش نبود یا حالش که بنویسم یا نوشتم ولی نا تمام.
یلدای امسال تو نبودی کنارم . در وطن خودم مسافر بودم و غریب. دلم به قول بابا ینگه ی دیگر دنیا بود. طولانی ترین شب سال طولانی ترین یلدای عمرم شد، به دلتنگی تو و به بهانه ی انتظار مسافران عزیزی که برای رسیدن آن ها گرد هم آمده بودیم و اما...
مسافرانمان آمدند و دو هفته سر آمد و آمدم. اما تمام این دو هفته زمزمه می کردم با خود: ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است، حال هجران تو ندانی که چه مشکل حالی است و وقتی برگشتم به این سرزمین غریب و دیدمت از دور یادم آمد که بی همگان به سر شود بی تو اما...
برگشتم البته با آنفولانزای سنگین! در فرودگاه مهرآباد وقتی خداحافظی می کردم با مامان و بابا صدایم در می آمد، اما در فرودگاه اینجا که دیدمت نمی دانم صدای سلامم را شنیدی یا نه!
روز اول ژانویه همه جا تعطیل دنبال دکتری، درمانگاهی! خاطره شد این آنفولانزای ما وقتی خانم دکتر بعد از کلی آزمایش و بررسی بی مقدمه پرسید مسافرت بودی اخیرا؟ چون این نوع آنفولانزا از انواعی که این جا هست نیست و من را بگو که ترسیدم قرنطینه ام کنند در روز اول سال!
در عرض دو سه روز خبر رسید تمام اقوام محترم در ایران از جمله عروس و داماد آنفولانزا گرفتند! دو هفته هم به مریض داری گذشت!
محرم شد! محرم و صفر امسال هم رنگ و بوی دیگری داشت. هر چند خیلی دلمان هوای ایران را کرد، هوای مجالس آن جا را، اما آقای میرباقری با صفای حضورش حال و هوای محرم ما را دیگرگون کرد. در غربت سخن ها عاشقانه تر می شوند انگار و دل ها تشنه تر... عجیب تشنه تر بودم امسال.
اولین برف اینجا با یک ماه تاخیر آمد. دانه های درشت برف که با فاصله های یک متر یک متر از هم رقصان رقصان پایین می آمدند واقعا مرا به این خیال وا می داشت یکی دارد آن بالا پنبه می زند. هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد.
سه. حالا درخت ها کم کم رخت بهار پوشیده اند و با شکوفه های رنگارنگ سپید و صورتی آذین بسته اند طبیعت را. حالا گل های نرگس که سر بیرون کرده اند از خاک هر کدامشان خورشیدی شدند، نگاه خمارشان گرما بخش جان طبیعت. حالا قطره های درشت باران بهاری که می خورد روی گونه هایم، جوانه می زنم انگار، مثال درخت بعد از زمستان، گل می کنم نثار تمام عاشقان.
هر چند نیستیم امسال برویم ببینیم باغ لاله های رنگارنگ گچسر را، عکسش که روی طاقچه هست همیشه بهاری می کند هوای خانه ام را.
بهار هر سال حال و هوای بهار را دارد هر کجای دنیا باشی! بهار، بهار است فصل عاشقان، امیدواران...
حالا...
چهار. گاهی فکر می کنم... گاهی فکر می کنم اصلا چه فرقی می کند که من گاهی چه فکری می کنم؟!!
پنج. سال تحویل شد. به طریق معروف و عادت مالوف تفالی زدم به دیوان خواجه ی شیراز آمد:

از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود...
اکنون که نسیم طرب انگیز بهاری در لا به لای شاخه های پر شکوفه ی سیب پیچیده است و عطرسحرانگیز یاس و بهار نارنج مشاممان مست می نماید و چشم های مخمور نرگس در بازار طنازان کرشمه می فروشد و نم نم بارن بهاران دیدگان خاک گرفته ی زمین را بوسه باران می کند، خرسندم تا این زیباترین روزگاران را به مهربان ترین یارانم شادباش گویم و به شکرانه ی این همه نعمت، خالق تمام زیبایی ها را پاس گزارم که عمر ما را بهاری دیگر داد. هر چند مقدر است چند صباحی دور از یاران، از همین راه دور آسمانی ترین ها را برایتان آرزو می کنم و تازگی بهار را.
بهار عمرتان بی خزان و جاودان
باقی بقایتان
باران
(برای دیدن شادباش نوروزی این جا را کلیک کنید!
)