.

.


خداحافظ رفیق باغ و گلشن
خداحافظ
تمام خاطرات تار و روشن...
کوکو
آلبوم خواب های طلایی
استاد جواد معروفی
نامه های عاشقانه
یک پیامبر
خون... خامه...
آدمک
درای
شاعرانه
مکتوب
خرداد ١٣٨٦
فروردين ١٣٨٦
بهمن ١٣٨٥
دى ١٣٨٥
آبان ١٣٨٥
مهر ١٣٨٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین
١٣٨٤
اسفند
١٣٨٣
بهمن
١٣٨٣
دی
١٣٨٣
آذر
١٣٨٣
شهریور
١٣٨٣
مرداد
١٣٨٣
تیر
١٣٨٣
خرداد
١٣٨٣
اردیبهشت
١٣٨٣
فروردین
١٣٨٣
اسفند
١٣٨٢
مهر
١٣٨٢
شهریور
١٣٨٢
مرداد
١٣٨٢
تیر
١٣٨٢
خرداد
١٣٨٢
ارديبهشت
١٣٨٢
فروردین
١٣٨٢
اسفند
١٣٨١
بهمن
١٣٨١
دی
١٣٨١
آذر
١٣٨١
از
١٣آبان ١٣٨١
تهران
واشنگتن
.

.

.
.
تاثیر گذار ترین ها
May 23, 2007
یک. این روزها به شدت مشغول هستم و بالعکس روزهای یک نواخت و بی دغدغه ی اول آمدنمان تمام مدت وقت کم می آورم. راستش برای همین فکر کردم مدتی دور وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی و هر کار غیر ضروری را خط بکشم. هر چند... J به هر حال من سعی می کردم بچه ی خوبی باشم تا وقتی که نیایش عزیز به من ایمیل زد و مرا به ادامه ی یک بازی دعوت کرد! خلاصه من از آن روز حسابی فکرم مشغول هست و هر چه تلاش کردم نشد که ننویسم چرا که من هم سرم درد می کند برای بازی هم برای نوشتن! J
خوب قضیه از این قرار است که بازی از وبلاگ ملکوت (روز نوشت های داریوش میم) آغاز شده است:
"هيچ آدمی بیگذشته نيست. همه از پيشنيان يا همروزگارانشان اثر گرفتهاند. آنچه ما امروز هستيم، هر يک از ما، تنها محصول تلاش يا حرکت خودمان نيست. ما از ميراث پيشينيان يا ايثار همروزگارانمان بهرهمند شدهايم، يا مستقيم يا غير مستقيم.
بازی يلدا را که يادتان هست؟ فکر میکنم بد نباشد همين کار را دربارهی تأثيرگذارترينها در زندگی و انديشهمان انجام دهيم، شايد خودمان به تصويری از خودمان برسيم. دستِ خودمان را هم به نحوی رو کردهايم. از خود شروع میکنم و مینويسم که تأثيرگذارترينها در زندگیام کهها بودهاند... "
خوب از آن روز هر چه می خواهم ذهنم را مرتب کنم نمی شود. به اندازه ی تمام روزهای زندگیم شاید آدم هایی در زندگیم آمده اند و رفته اند یا مانده اند. بعضی ها را شاید حتی به اسم ندانم و خیلی هاشان بالحتم مرا نمی شناسند ولی به هر حال هر کدام به طریقی در مسیر زندگی من و منی که امروز هستم تاثیر گذاشته اند. خیلی ها به اندازه ی یک فوت و بعضی ها مثل طوفان! به هر حال یک وقت هایی همان فوت کوچک تمام قاصدک های وجود آدم را پرواز می دهد! بعضی وقت ها این تاثیر از انزجار شکل گرفته و بعضی وقت های دیگر از عشق! خیلی وقت ها از احساسی خوب که به کلام نمی آید و بسیار از عقل! به هر حال خیلی از این حرف ها همه جا گفتنی نیست و خیلی هایش را مجال گفتن نیست اما بحر در کوزه می کنم و از هر گونه ای نمونه ای می نویسم.
پر واضح است برای دوستان که حافظ همدم و همراه همیشگی ام از وقتی خواندن دانسته ام تا کنون بوده و هست... دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی عاشقیم آموخت*!!! و آن چنانم سرمست باده ی عشق کرد که همیشه خواسته ام از خدا که جز عشق مباد سرنوشتم**!
علی شریعتی... دوست دارم بی صفت استاد و دکتر و معلم و... بخوانمش چون همین نام همه چیز را با خود به همراه می آورد. در سراسر دوران نوجوانیم با کلمه کلمه ی نوشته هایش نفس کشیده ام، گریسته ام، فریاد زده ام و نوشته ام. شریعتی قلم را به دست من داد و توتم من کرد. شریعتی به من فریاد کشیدن را آموخت، اعتراض را، مبارزه را برای آزادی و معنای آزادی را... و من در دوران راهنمایی ام با او حسین را شناختم زینب را و فاطمه را...
محمد و علی... علی و محمد... محمد و مهربانی اش... محمد و صبرش... محمد و ایمانش... محمد و روحش... علی و نهج البلاغه اش... علی و سکوتش... علی و سر سختی اش... علی و دعای کمیلش... علی و عشقش... علی و فاطمه اش... محمد و عشقش... محمد و فاطمه اش...... علی و ... محمد و ... نمی دانم. آن چه علی و محمد با دل من کردند نگفتنی است. نمی شناسمشان آن چنان که شاید. هر کلامی کم می کند قدرشان را.... عجیب تشنه ام کردند... علی... محمد... نامشان حتی لرزه می اندازد بر اندامم... چه بگویم؟! چه عجیب گره می خورند این دو نام با هم... نمی توانم هیچ کجای ذهنم جدایشان کنم از هم...
نمی دانم بگویم حضرت یوسف یا سوره ی یوسف... من هر چه از یوسف می دانم از سوره ی یوسف است. از آن آیه که... بگذرم گفتم که یک چیزهایی نگفتنی است.
ابراهیم حاتمی کیا... سال ها با فیلم هایش زندگی کردم. به خاطر او رفتم تا نیمه راه سینما و برگشتم... برگشتنم هر چند به خاطر او نبود ولی رفتنم چرا. چه شب ها که تا صبح نوشتم و سیاه کردم صفحه های کاغذ را. دبیرستانی بودم که داشتم می رفتم به سمت این رشته ولی یک دستی مرا از نیمه راه برگرداند هر چند هنور هیچ از علاقه ام به این راه کم نشده و شاید یک روز دوباره از سر بگیرمش ولی ممنونم از آن دستی که راهم را چرخاند. راستی نمی دانم آن کمد پر از داستان و فیلمنامه در کدام قسمت زندگیم بایگانی شد!
خانم قاسمی. معلم فلسفه و منطق دبیرستانم. معلم زندگی تمام زندگی ام تا همیشه. راستش خانم قاسمی زندگی مرا با فاطمه و علی و محمد و یوسف پیوند داد. با کمیل با حاج اسماعیل دولابی با... چه می گویم با تمام زندگی!
خاتمی... چه بگویم از خاتمی که در روزهای سرشار نوجوانی ام نه فقط قهرمانم بود که مرادم بود. نمی دانم چرا این همه برایم یاد آور خمینی بود... گفتم خمینی... یک چیزهایی عشق است... عشق دلیل نمی خواهد... خمینی بابای پیرم بود... در پنج سالگی برای اولین بار قلب درد گرفتم وقتی که رفت از کنارم... هر چند همیشه هست همیشه با آن لاله های سرخ کنارش...
حالا تو فکر می کنی این ها که گفتم بیشترین تاثیرگذارها بودند. این ها هیچ ترتیبی نداشت و گرنه این را که الان می خواهم بگویم باید آن بالا می نوشتم. کسانی که مرا با حافظ و شریعتی و خمینی و علی و محمد و ... آشنا کردند. کسانی که نه فقط دنیا آمدن و راه رفتن و حرف زدنم را مدیونشانم بلکه تمام زندگیم را لحظه لحظه زندگیم را...
مادر و پدر مهربانم که هر چه بگویم و هر گونه بگویم کم گفته ام... و اگر دیگران تاثیری در زندگی من داشتند همه از برکت حضور ایشان بوده است. مادرم اول بار حافظ را به دستانم داد. همیشه دور هم می نشستیم و حافظ می خواندیم من و مامان و بابا و محمد و لیلا وقتی این طور هر کداممان پرت نشده بودیم یک ینگه ی دنیا. وقتی راهنمایی بودم بابا کتاب های شریعتی اش را که از دوران دانشجویی اش داشت، با آن برگ های کاهی سبز روشن و بعضی صورتی و آبی به من داد. گاهی که با بابا حرف می زدم آن روزها، یا یک چیزهایی می نوشتم برایش، می گفت تو شریعتی کوچک منی! گاهی نقاش کوچکش بودم گاهی نویسنده ی کوچک گاهی شاعر... هر کاری را دست می زدم فکر می کرد بهترین می شوم هنوز هم فکر می کند. نمی خواهم نا امیدش کنم... هبوط و کویر شریعتی را با مامان خواندم. اولین نهج البلاغه ام همان نهج البلاغه کوچک بنفش بود که مامان از نوجوانی داشت هدیه بود به گمانم. مادر برایم الگوی گذشت، قناعت، سادگی، عشق، مهربانی و ایمان بود پدر الگوی فداکاری و محبت و تلاش و... همیشه زندگی سرشار از عشقشان برایم آرزو بود. و حالا حتی زندگی عاشقانه ام را هم مدیون ایشانم.
و محمد برادر عزیزم که در این سال های آخر علی الخصوص همراه و همرازم بود ...
و محمود که چه بگویم... چه می توانم بگویم... با آمدنش خیلی چیزها را در زندگیم معنا کرد... آرامش حضورش، نگاه پر مهرش... محمود به من آموخت در لحظه و هر لحظه شاد بودن را... در حال زندگی کردن را... حضورش لبخند را مهمان همیشگی دل و لب هایم کرد... از روزی که دیدمش هر لحظه انگار متولد می شوم و هر لحظه عاشق تر... چه بگویم؟ همه ی حرف ها که گفتنی نیست آخر...
خیلی ها جا افتادند میان این سطور ولی هیچ از پر رنگی حضورشان در زندگیم کم نمی کند. مجال اندک است و در حوصله ی این سطور بیش از این نمی گنجد... لیلای عزیزم عارفه ی خوبم، مامانی و بابایی، مادرجون و آقاجون، بابا محمودم که با خیالشان زندگی می کنم،مامان سیمین و مامان صفا، نرگس و ستوده و نگار، الهام، محدثه، مهدیه، حمید رضا، حسنیه، آنیتا که یک جای این دنیا گمش کردم، یاس که همزادم بود... مرتضی پاریزی،شهید مطهری،مصطفی چمران، قیصر امین پور، سهراب، مولانا، سعدی، بوعلی سینا، شیخ اشراق، ملا صدرا، جلال آل احمد، سیمین دانشور و ... و... و... این نام ها تمامی ندارد... باور کنید!
من عارفه مهربانم، زینب عزیزم، مائده خوبم، خزر عزیزم، صفورای عزیزم ، مرتضی پاریزی و دانیال کشانی را به ادامه ی این بازی دعوت می کنم تا از تاثیر گذارترین هایشان بنویسند. البته اغلب دوستان کم لطفی می کنند و همیشه دیر به روز می کنند. بعید نمی دانم که روی من هم زمین بیافتد
اما به هر حال...
البته خیلی دوست دارم از تاثیرگذارترین های خیلی های دیگر بدانم که وبلاگ نمی نویسند! شاید مجبورشان کردم برایم بنویسند! J
دو. امروز تمام روزم به وبلاگ نوشتن رفت... باقی برای بعد ان شاالله...
باقی بقایتان!
* دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
** لیلی و مجنون نظامی