بابا! تو نيستی در بين ما کنون

قلبم شکسته است زين مردمان دون

بر سينه سنگ تو کوبند و در خفا

کار دگر کنند اين خلق بدشگون

اين عاقلان مرا باور نمی کنند

با عشق تو کنون تکميل شد جنون

بابا دگر مرا طاقت نمانده است

رفتی و قامتم از غصه شد چو نون

هر کس به گونه ای ما را به تير زد

بهر شکستنم غم هم کشد قشون

اما ببين پدر! من ايستاده ام

با ياد تو کنم هر لشگری نگون

در دل نشسته ای هر چند رفته ای

از روی اين زمين از بين ما کنون

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سيزدهم خرداد 1383ساعت 21:43  دل سروده های باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
 

دل سروده های مریم مروّج  فرشی

 

 
 

شمس الضحی
حسام الدین سراج

استفاده از  مطالب این سایت با ذکر آدرس کامل مجاز می باشد.