ساقي

ياران كجاست ساقي؟ آخر تهي ست جامم

در حسرت وصالش آمد به تاب جانم

با اين هم نيازم ، وين سوز پرگدازم

يارم شكست جامم ، از من گسست يارم

از من فراغ دارد آن آهوي سيه چشم

من هم فراغ دارم از  غير از او در عالم

دل را به عشوه خون كرد ، جان را ز تن برون كرد

آتش درون سينه ، دودست بر زبانم

من با كه گويم اين راز تا كي توان نهفتن؟!

جانم فداي او شد ، بي او نمي توانم

اي مهربان به عالم ، نامهربان تو با من

تا كي كشم جفايت بنواز با نگاهم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تير 1382 ساعت 2:22  دل سروده های باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
 

دل سروده های مریم مروّج  فرشی

 

 
 

شمس الضحی
حسام الدین سراج

استفاده از  مطالب این سایت با ذکر آدرس کامل مجاز می باشد.